محمد تقي جعفري
173
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي )
سى و سه - ناتوانى زندگى طبيعى محض از برقرار ساختن روابط منطقى هماهنگ با وجدانى آزاد ميان مواد معيشت و انسانها ، با در نظر گرفتن انديشههاى قانونى و همهء احساسات و عواطف اصيل انسانى . سى و چهار - آيا بدون تعارفات معمولى مىتوان ادعا كرد كه زندگى طبيعى محض توانسته است رابطهء فرد و اجتماع و دو قلمرو زندگى آن دو را بطور منطقى انسانى تنظيم نمايد آنچه كه مشاهدات تاريخى و جريان زندگى عينى دو طرف رابطه ( فرد و اجتماع ) نشان مىدهد ، اينست كه استعدادها و نهادهاى فردى انسانها [ نه بعنوان فرد موجود در خلاء بلكه بعنوان ماهيت انسانى ] در زندگى اجتماعى يا به كلى حذف مىشود و يا آن نوع استعدادها و نهادها را به فعليت مىرساند كه قالبهاى زندگى اجتماعى تعيين مىنمايد . در اينجا مجبوريم براى توضيح اين مسئله جمله اى را كه بعضى از مطلعين به ژان پل سارتر نسبت دادهاند [ و من بنوبت خود در صحت اين نسبت ترديد دارم ] نقل كنيم . بهر حال جمله اى كه نقل شده است چنين است : « انسان تاريخ دارد و نهاد ندارد » يعنى آنچه كه انسان دارد همانست كه در زندگى اجتماعى به فعليت مىرسد و سپس به حلقههاى زنجير تاريخ مىپيوندد . ملاحظه مىشود كه جملهء فوق چگونه انسان را تحويل قالبهاى زندگى اجتماعى مىدهد و سپس بدون اين كه مجالى به بروز استعدادهائى بدهد كه در جوامع و محيطهاى بازتر شكوفا مىشود ، بدست تاريخ مىسپارد . مسئله اينست كه چه بايد كرد كه به فعليت رسيدن آن استعدادها و امتيازات با برخوردارى از مزاياى زندگى اجتماعى بحذف نبوغها و آزاديها و احساسات و عواطف اصيل نيانجامد . پاسخ و راه چارهء اين مسئله در تنظيم فرديت افراد با زندگى اجتماعى در حد لازم و كافى ديده نمىشود . به نظر مىرسد كه اكثريت قريب باتفاق نالهها و آه هائى كه تاريخ بشرى از هشياران در ميان مستان در دفتر خود ثبت نموده است ، مربوط به نادانى آنان در بارهء رازهاى اصلى جهان هستى نبوده است ، بلكه مستند به اين بوده است كه آيا ضرورت يا شايستگى داشته است