محمد تقي جعفري

141

ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي )

مقابل من انسان است . اين نابخردان جنگپرست متفكرنماهائى را كه جنگ و تخريب را جزئى از طبيعت انسانى معرفى ميكنند ، چنان مىستايند و تعظيم مىنمايند كه يك عابد و پارساى الهى معبودش را آن متفكرنماهاى خودخواه و شهرتپرست درك نمىكنند كه آنچه كه در طبيعت آدمى است جنگجوئى و خونخوارى نيست ، بلكه غريزه خودخواهى است و بس . اين خودخواهى در مسير رشد و تكامل قابل توجيه و بهره بردارى در انواعى از خودها است . بعنوان مثال ممكن است خود بسوى سازندگى هنرى كشيده شود و ممكن است به طرف فراگيريهاى علمى تمايل پيدا كند . چنان كه مىتواند به عدالت و آزادى و انسان دوستى كشيده شود . بطور كلى خود در مسير رشد از حالت طبيعىاش كه همه كس و همه چيز را براى خويشتن مىخواهد ، به خود انسانى و از خود انسانى به خود عالى ملكوتى تحول مىيابد . انكار اين انقلاب و تحول مساوى انكار تاريخ انسانى و منحصر ساختن تاريخ بشرى در تاريخ طبيعى است . چنين قضاوتى در تاريخ بشرى كه انسانها هرگز و در هيچ جامعه اى نتوانسته‌اند خودخواهى طبيعى را تعديل نموده و به جهت اين كه جنگ و نفى جز خود در طبيعت بشرى است : وقيحترين اهانت به مقام انسانيت است كه در سرتاسر تاريخ بطور آشكار فراوان مشاهده مىشود . اگر جنگ و نفى جز خود جزئى از طبيعت آدمى بود ، نه در سرتاسر تاريخ انسانى ديده مىشد و نه تحولاتى كه در فوق متذكر شديم ، بوقوع مىپيوست . به نظر مىرسد آن متفكرنماهائى كه جنگ و تخريب و نفى جز خود را جزء طبيعت آدمى معرفى ميكنند ، در حقيقت از طبيعت مسخ شدهء خود سخن مىگويند ، امير المؤمنين عليه السلام در آخر خطبهء مورد تفسير مىفرمايد : و لكن لا رأى لمن لا يطاع ( كسى كه اطاعت نمىشود ، رأى ندارد . )