محمد تقي جعفري

6

ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي )

سخن ناشى از احتمالى است كه كمترين تكيه بر مشاهده و تجربه ندارد ، سؤال از عامل حركت مزبور را از بين نمىبرد ، يعنى اين سؤال كه چرا جهان چنين حركتى را انتخاب كرده است بىپاسخ مىماند . اگر بگوئيم : ما ز آغاز و ز انجام جهان بيخبريم اول و آخر اين كهنه كتاب افتاده است و ما انسانها در مقطعهايى از زمانها قرار مىگيريم كه موجودات بىشمارى را در حال حركت و كون و فساد مىبينيم و نمىدانيم سرگذشت جهان چه بوده است و سرنوشت نهائى آن چه خواهد بود . اين طرز تفكر ، هر گونه اصول جهان بينى و معرفتهاى كلى ما را به مسخره مىگيرد ، زيرا هيچ نوع جهان بينى نمىتواند از يك مغز متفكر تراوش كند ، مگر اين كه بايستى در بارهء جهان هستى و موجوديت آن ، يك عده اصول كلى را پىريزى كند و چون اين اصول بايستى كليت داشته باشند ، بدون ترديد داراى آن عموميتى خواهند بود كه كل جهان هستى را توضيح بدهند . ما با هر توضيح كه در بارهء جهان هستى بدهيم ، بدون احتياج به دركى روشن در آغاز و انجام آن ، معرفتى كلى در بارهء جهان بدست نخواهيم آورد ، اگر چه شناخته شده‌ها و معلومات ما به صورت كل دانه‌هاى تسبيح در آيد كه نخ آن را كشيده باشند و آن دانه‌ها يكى در كنار ديگرى قرار بگيرد ، نه يكى پس از ديگرى . از اين مطلب بگذريم ، اگر آدمى عده اى از دريافتهاى مستمر و پر محتوى را كه سرتاسر تاريخ بشرى را فرا گرفته است ، ناديده بگيرد ، هيچ ديدگاهى جز پوچ گرايى براى او باقى نمىماند . درست دقت فرمائيد : 1 - دريافت عدالت و لزوم آن ، اساسى ندارد 2 - دريافت نظم و قانون در كل جهان هستى بىپايه است 3 - دريافت حق شناسى و گريز از باطل گرايى خيالى بيش نيست 4 - دريافت مسئوليت و تعهد در زندگانى توهمى است بىاساس 5 - دريافت شرم از انسانيت و اصول آن بر بنياد منطقى استوار نمىباشد