محمد تقي جعفري

193

ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي )

نمىآورد . اين گونه نتيجه گيرى عاميانه مساوى همان نتيجه گيرى ساده لوحانه است كه يك متفكر با ديدن على بن ابي طالب به خوشبينى افراطى در بارهء بشر مبتلا گردد و در بارهء او شعرها بسرايد و حماسه‌ها به راه بيندازد . ما اگر بخواهيم با اصولى پيش ساخته و با عينكى كه شيشه‌هاى آن را وضع خاص روانى ما و قاب آن را محيط ساخته باشد ، قضاوت نكنيم ، بلكه با مطالعهء لازم و كافى در سر گذشت بشرى و عناصر اصيل موجوديت او حكم كنيم ، چنان كه بايستى محدودهء ايتالياى دوران ماكياولى را دقيقا مورد توجه قرار بدهيم ، همچنين لازم است كه بيست و سه سال شبه جزيرهء عربستان را كه على بن ابي طالب و ابو ذرها و سلمانها بوسيله پيامبر اسلام به وجود آمده‌اند ، كاملا در نظر بگيريم . ما با اين تتبع همه جانبه در نمودها و فعاليتهايى كه بشر از خود بروز مىدهد ، به اين نتيجهء تجربى خواهيم رسيد كه بشر داراى طبيعتى است كه مىتواند بدون تمايل خاص به بدى يا نيكى وجود داشته باشد و مىتواند با تعليم و تربيت صحيح و با قرار گرفتن در جاذبهء شخصيت رهبران سازنده و پاكى محيط ، به سلطه گرى و قدرت طلبى و خود كامگى آلوده نگردد و با معكوس بودن امور فوق به جانوران خون آشامى تبديل شوند كه جامعهء آنان فقط ميدان نبردى براى تنازع در بقا بوده باشد . نتيجهء اين مطالعه و حكم همان است كه شناخت ما در بارهء انسان و سر گذشت او آن را اثبات مىكند . موضوع دوم - طرفدارى از ظلم و استبداد : اميدواريم كه ماكياولى و آنان كه از نظريات او پيروى كرده‌اند از دو كلمهء ظلم و استبداد ، منظور ديگرى داشته باشند ، مثلا منظورشان اين باشد كه براى مرتفع ساختن هرج و مرج و بوجود آوردن اجتماع قابل زندگى قدرت و تسلط مورد احتياج است . البته اين يك اصل منطقى است كه گمان نمىرود فردى عاقل در اين دنيا وجود داشته باشد و اين اصل را انكار كند . ماكياولى و كسانى كه اين اصل را ناآگاهانه با كلماتى از