محمد تقي جعفري
125
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي )
با تحولات و دگرگونىهايش و حيات آدمى با تغييرات و تجدد استمراريش با وضوح كامل هشدار مىدهند : نيك بنگر ما نشسته مىرويم مىنبينى قاصد جاى نويم پس مسافر آن بود اى ره پرست كه مسير و روش در مستقبل است با اين حال بجاى حركت و تكاپوى رو به آينده مىنشيند و به شيون و ناله مىپردازد كه : در كارگه كوزه گران رفتم دوش ديدم دو هزار كوزه گويا و خموش ناگاه يكى كوزه برآورد خروش كو كوزه گر و كوزه خر و كوزه فروش يك چند به كودكى به استاد شديم يك چند به استادى خود شاد شديم پايان سخن شنو كه ما را چه رسيد از خاك برآمديم و بر باد شديم اى داد و بيداد ، بازىهاى كودكانهام پايان يافت كجا رفت آن روزها كه در دنبال پروانهها در چمنزارها اين سو و آن سو مىدويدم جوانى يادت بخير ، كجا رفتى ، كى آمدى و كى رفتى چه شد آن قدرت بازويى كه داشتم و از اين گونه سخنانى كه در برابر قوانين عاليهء هستى و حركت تكاملى هذيانهايى بيش نيستند . مگر اينان از درون خود اين بانگ را نمىشنوند كه جوهر روح آدمى فوق گذشته و آينده است . اى كاش ، شاعر محترم رباعيات فوق ، به جاى تماشاى كارگه كوزه گران به تماشاى صحنههاى روح افزاى درونش مىپرداخت و مىديد كه چگونه گذشته و حال و آينده در برابر افق والاى روح مانند آسيابى مىگردند و مىگذرند و لابلاى ابعاد آن را بعنوان محصول چرخش خود بر صفحهء هستى وابسته به هستى آفرين مىگسترانند . اگر اين شاعر محترم در مجراى تحولات تكاملى روح واقعا به استادى رسيده بود ، نمىگفت : « از خاك برآمديم و بر باد شديم » بلكه مىگفت : روزها گر رفت گور و باك نيست تو بمان اى آنكه جز تو پاك نيست و مىگفت : اى خوش آن روز كه پرواز كنم تا بر دوست به هواى سر كويش پر و بالى بزنم