خطب الإمام علي ( ع ) ( مترجم : آيتي )

9

نهج البلاغة ( فارسي )

اندرزتان دادم ، نپذيرفتيد . حاضرانى هستيد چون غايبان . سخنان حكمت بر شما خواندم ، از آن رميديد . به اندرزهاى نيكو ، پندتان دادم ، به اطراف پراكنده شديد . به جهاد ستمپيشگان شما را فراخواندم ، هنوز سخن به پايان نياورده بودم كه هركس از سويى گريخت . به جايگاه خود باز مىگرديد و خود را فريب خورده مىپنداريد . . . فرمانده شما از خدا اطاعت مىكند و شما نافرمانيش مىنماييد ، ولى ، فرمانده آنان خدا را نافرمانى مىكند و ايشان سر به اطاعتش دارند . دلم مىخواست معاويه با من معامله اى مىكرد . چونان كه صرّافان دينار را به درهم . ده تن از شما را از من مىگرفت و يك تن از مردان خود را به من مىداد . اين قوم بر شما غلبه خواهند كرد ، نه از آن جهت كه بر حقتر از شمايند ، بلكه از آن جهت كه در يارى فرمانرواى خود ، با آنكه بر باطل است ، شتاب مىورزند و شما در اجراى فرمان من ، با آنكه بر حقم ، درنگ مىكنيد . مردم از ستم فرمانروايان خود بيمناكند و من از ستم رعيت خود مىترسم . » ( خ 96 ) اينان كه على را مىآزردند ، با او سابقهء خويشاوندى نداشتند ولى ، نمىدانم اين كدام پسر عمّ اوست كه در بحرانىترين اوضاع و در زمانى كه على ( ع ) به مرد و مال نيازمند است ، اموال را بر مىگيرد و پى كار خود مىرود : « تو را در امانت شريك خود كردم و يار و همراه خود شمردم . هيچيك از افراد خاندان من در غمخوارى و يارى و امانتدارى ، در نزد من ، همانند تو نبود . چون ديدى كه روزگار بر پسر عمّت چهره دژم كرده و دشمن ، آهنگ جنگ نموده و امانت مردم تباهى گرفته و اين امت به تبهكارى دلير شده و پراكنده گرديده ، تو نيز با پسر عمّت دگرگون شدى و همراه آنان كه از او رخ برتافته بودند ، رخ برتافتى و چون ديگران او را فروگذاشتى و با خيانتكاران ، خيانت ورزيدى . نه پسر عمّت را يارى كردى و نه امانت او را ادا نمودى . . . هر چه ميسّرت بود از اموالى كه براى بيوه زنان و يتيمان نهاده بودند ، برگرفتى و آنسان كه گرگ تيز چنگ ، بز مجروح را مىربايد ، اموال را به حجاز بردى ، با دلى آسوده بىآنكه خود را در اين اختلاس گناهكار پندارى . . . اى كسى كه نزد من از خردمندان مىبودى ، چگونه آشاميدن و خوردن بر تو گواراست و حال آنكه آنچه مىخورى و مىآشامى از حرام است . . . » ( نامهء 41 ) . سرانجام ، سالهاى محنت ، آنسان كه خود در انتظارش بود ، به سر آمد . سحرگاه روزى كه تيغ زهرآگين ابن ملجم بر فرقش آمد ، خوابى ديد و چه خوابى شگرف :