محمد تقي جعفري

15

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

بىنهايت واقعى ، به خود اين انسان طبيعت زاده مستند است ؟ نه هرگز ، زيرا در ميان خون و روده فهم و عقل جز ز اكرام تو نتوان كرد نقل شما انسان را بهر معنى كه در نظر بگيريد ، خواه به عنوان يك موجود كه مىتوان آن را به وسيلهء علوم تحققى بررسى كرد و خواه به عنوان موجودى كه لابلاى سطوح او در گذرگاه تاريخ و در مجراى تأثير و تأثر متقابل با طبيعت و انسانهاى ديگر باز مىشود ، در اين جهت فرقى نمىكند كه از مبدء وجودى انسان كه مشتى خاك و عناصر جامد است ، تا تجلىهاى عالى او كه پاى روى همهء جهان هستى گذاشتن و قرار گرفتن در حوزهء جاذبيت كمال اعلا است ، فاصله‌اى وجود دارد كه چند مشت از محصولات علم و فلسفه نمىتواند آن را پر نمايد . ما اين جريان را كه « انسان از خاك سر بر مىآورد و احساس مىكند و مىانديشد و لذت و الم مىبيند و ساخته مىشود و مىسازد و به كمال اعلى مىرسد » به آن اندازه با جملهء « مقتضيات طبيعت چنين است » ، پاسخ مىتوانيم بگوييم كه پاسخگوى فاصلهء نطفهء انسانى را تا مغزهاى جهان ساز با جملهء « موجود است » پر كنيم يعنى اگر بما بگويند : چگونه موجودى به نام انسان از حالت نطفه‌اى به داشتن مغز نيرومندى كه مىتواند جهان را بشناسد و بسازد ، منتقل مىشود ؟ در پاسخ اين سؤال بگوييم : چون انسان موجود است ، او با موجوديتش به سوى موجوديت پيش مىرود آيا معلوم است كه ما چه مىگوييم ؟ آيا خودمان حقيقت گفتهء خود را درك مىكنيم ؟ . شناخت تحول انسان از حالت نطفه‌اى تا داشتن عالىترين مغز و وجدان نيرومند ، آيا با امثال اين معلومات روشن مىشود كه : « نطفه در رحم مادر تحت فلان شرايط رشد مىكند و پس از حدود نه ماه از شكم مادر بيرون مىآيد » . راسل مىخواهد همهء داد و فريادهاى عالى انسانى را به اكثريت انسانها نسبت بدهد . موقعى كه كاپلستون از برتراند راسل در گفت گوئى كه در كتاب عرفان و منطق آمده است ، سؤال مىكند كه : « اما نكتهء مورد نظر من همين است . من با آن اعمال موافق نيستم ( اعمال خلاف انسانى ) و مىدانم كه شما هم موافق نيستيد ، ولى