محمد تقي جعفري

10

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

باز دادن پادشاه گنج نامه را به آن فقير كه ما از آن بگذشتيم ( ( 1975 ) ) چون كه رقعهء گنج پر آشوب را شه مسلم داشت آن مكروب را ( ( 1976 ) ) گشت پس ايمن ز خصمان و ز نيش رفت و مىپيچيد در سوداى خويش ( ( 1977 ) ) يار كرد او عشق درد انديش را كلب ليسد خويش ريش خويش را ( ( 1978 ) ) عشق را در پيچش خود يار نيست محرمش در ده يكى ديّار نيست ( ( 1979 ) ) نيست از عاشق كسى ديوانه تر عقل از سوداى او كور است و كر ( ( 1980 ) ) زان كه اين ديوانگىّ عام نيست طب را ارشاد اين احكام نيست ( ( 1981 ) ) گر طبيبى را رسد زين گون جنون دفتر طب را فرو شويد به خون ( ( 1982 ) ) طب جملهء عقلها مدهوش اوست روى جملهء دلبران رو پوش اوست ( ( 1983 ) ) روى در روى خود آر اى عشق كيش نيست اى مفتون تو را جز خويش خويش ( ( 1984 ) ) قبله از دل ساخت آمد در دعا ليس للانسان الا ما سعى ( ( 1985 ) ) پيش از اين كاو پاسخى بشنيده بود سالها اندر دعا پيچيده بود ( ( 1986 ) ) بىاجابت بر دعاها مىتنيد از كرم لبيك پنهان مىشنيد ( ( 1987 ) ) چون كه بىدف رقص مىكرد آن عليل زاعتماد جود خلَّاق جليل ( ( 1988 ) ) سوى او نى هاتف و نى پيك بود گوش اميدش پر از لبيك بود ( ( 1989 ) ) بىزبان كى گفت اميدش تعال از دلش مىرفت آن دعوت ملال ( ( 1990 ) ) آن كبوتر را كه بام آموختست تو مخوان مىرانش كه پر دوختست ( ( 1991 ) ) اى ضياء الحق حسام الدين برانش كز ملاقات تو بررسته است جانش ( ( 1992 ) ) گر برانى مرغ جان را از گزاف هم به گرد بام تو آرد طواف ( ( 1993 ) ) چينه و قفلش همه بر بام توست پر زنان بر اوج مست دام توست ( ( 1994 ) ) گر دمى منكر شود دزدانه روح در اداى شكرت اى گنج فتوح ( ( 1995 ) ) شحنهء عشق مكرر كينه اش طشت بر آتش نهد بر سينه اش ( ( 1996 ) ) كه بيا سوى مه و بگذر ز گرد شاه عشقت خواند زودتر باز گرد