محمد تقي جعفري

29

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

اين جهان يك فكرت است از عقل كل عقل كل شاه است وصورتها رسل 57 - اين هم عقل كل ويلهلم فردريك هگل . اين تقاضاهاى كار از بهر آن شد موكل تا شود سرّت عيان تو نمىدانى كه آخر چيستى جهد كن چندانكه دانى كيستى 58 - از تفكرات حرفه‌اى در بارهء خود شناسى به جايى نخواهيد رسيد ، كار وكوشش است كه اسرار نهايى بشر را آشكار خواهد كرد . ور نه كى گيرد گلابه ى تن قرار چون ضميرت مىكشد آن را به كار ؟ 59 - كالبد مادى را نمىتوان از حركت باز داشت ، زيرا روان آدمى دايماً در جريان وفعاليت است . از يك انديشه كه آيد در درون صد جهان گردد به يك دم سرنگون 60 - اين است عظمت انديشهء نامحسوس كه در مغز انسانى به وجود مىآيد ومىتواند جهانها بسازد يا آنها را سرنگون نمايد . آخر اين جان با بدن پيوسته است هيچ اين جان با بدن مانسته است 61 - پيوستگى دو شىء با يكديگر دليل هم سنخ بودن آن دو شىء نيست . بر سر ديوار هر كاو تشنه تر زودتر بر مىكند خشت ومدر هر كه عاشقتر بود بر بانگ آب او كلوخ زفتتر كند از حجاب اصل موفقيتها در اين است كه هر كس كه به حقيقتى عاشقتر است در برداشتن موانع كوشاتر است . بارها از خوى خود خسته شدى حس ندارى سخت بىحس آمدى 62 - عادت به چيزى احتياجى به وجود مىآورد وحسى را معدوم مىسازد . هيچ آيينه دگر آهن نشد هيچ نانى گندم خرمن نشد هيچ انگورى دگر غوره نشد هيچ ميوهء پخته با كوره نشد 63 - در جهان طبيعت بنگريد كه هيچ حقيقتى پس از وصول به كمال خود