محمد تقي جعفري
22
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
پس دعاى خشك هل اى نيك بخت كه فشاند دانه مىخواهد درخت 14 - بكوشيد و دانه ها را بكاريد و از محصولش بهره بردارى كنيد ، آن گاه مقدارى از همان محصولها را بكاريد ، اين است دعاى عملى شما به بارگاه ربوبى . عاشقان لعبتان پر قذر كرده قصد خون وجان يكدگر ويس ورامين ، خسرو وشيرين بخوان تا چه كردند از حسد آن ابلهان پس فنا شد عاشق ومعشوق نيز كه نه چيزند وهواهاشان نه چيز 15 - عشقهاى مجازى نوعى بيمارى روانى است كه طرفين عشق را به تباهى مىكشاند . آتشى بودش نمىدانست چيست ليك چون شمع از تف آن مىگريست 16 - گاهى آتشهاى مرموزى در درون آدمى زبانه مىكشد و انسان جز سوز واشك چيزى از آنها نمىداند . مىرود هر روز در حجرهء برين تا ببيند چارقى با پوستين زان كه هستى سخت مستى آورد عقل از سر شرم از دل مىبرد 17 - اگر هستى انسان با آگاهى به موقعيت خويش در جهان توام نباشد ، مستى است . وصف آن سنگى نماند اندر او پر شود از وصف خور او پشت ورو بعد از آن گر دوست دارد خويش را دوستى خور بود آن اى فتا ور كه خود را دوست دارد او به جان دوستى خويش باشد بىگمان 18 - نخست من خود را صيقلى كنيد تا بتواند خالق انسان ومحبتها را نشان بدهد ، در اين هنگام كه عظمت وجود خود را ديديد ، به وجود خويش محبت خواهيد ورزيد ، وقتى كه خودتان را دوست داشتيد مىتوانيد ادعا كنيد كه ديگران را نيز دوست مىداريد . جز اين اصل هر چه در لزوم محبت انسانها گفته شود شعر است ورويا ، آن ز عشق جان دويد و اين ز بيم عشق كو وبيم كو فرق عظيم