محمد تقي جعفري

17

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

مىفهميدند وسپس زندگى فردى واجتماعى خود را حقيقتا به مقتضاى آن تطبيق مىنمودند ؟ مگر در خود همين دوران قرن بيستم صدها بلكه هزاران ارزشهاى انسانى وحقايق اخلاقى با اين كه از نظر واقعيت امور ثابت شده‌اى هستند ، پاى مال هوى وهوس انسانها نگشته‌اند ؟ امروز وقتى كه رهبران فكرى واخلاقى عالم انسانيت فرياد مىزنند : اى مردم جوامع دنيا جنگ بد است ، حق كشى بد است ، خود پرستى بد است ، اين اصول عالى وشايسته مورد پذيرش و عمل مردم قرار مىگيرد ؟ اگر بنا شود كه انسانها به حال خود رها شوند و فقط به خواسته هاى طبيعى خود پاسخ بگويند و از مسائل واصول عالى انسانى تنها بدانستنش قناعت نمايند ، بدون كمترين تفاوت در ديروز وامروز وفردا ، همان جاندار مايع وانعطاف پذير خواهد بود كه هستىاش در گروگان آب وباد طبيعت وخواسته هاى طبيعى ساير همنوعان خود قرار خواهد گرفت . كسى مىتواند بىنياز از اصول عالى انسانى كه گذشتگان گوشزد كرده‌اند ( ومرور قرون واعصار نتوانسته است عظمت آنها را از بين ببرد ) بوده باشد كه نه من داشته باشد و نه ايده آل عالى براى زندگى ، و يا چنان تحولى در موجوديت انسانى او به وجود بيايد كه موضوع آن اصول را از خود منتفى بسازد . مسئلهء دوم - ما هرگز با فرسودگى جزئيات واشكال وموارد ادبيات گذشتگان مخالف نيستيم . زيرا واضح است كه شتر وساربان زمان سعدى : اى ساربان آهسته ران كارام جانم مىرود آن دل كه با خود داشتم با دلستانم مىرود در روزگار هواپيماهاى جت وكنگورد وآپولو ولونا آنچنان منتفى است كه طلوع خورشيد و ماه هفتصد سال پيش از اين روز . اما وقتى كه مىگويد :