محمد تقي جعفري
5
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
مىكرده است . مغز انسانى در حالات طبيعى با دو بار ديدن رويدادهاى معمولى خسته مىشوند و در بار سوم و چهارم و بيشتر آنها را كهنه وفرسوده تلقى مىكنند . جلال الدين با برخوردارى از جهشهاى روانى ( گسيختگىهاى موقت ) همواره از نشاط وانبساط وخندهء روانى به طورى كه آثار قلمى او به خوبى نشان مىدهد ، بهره مند بوده است ، اين وضع روانى جلال الدين را تا حدودى مىتوان از وضع روحى پدرش سلطان العلماء بهاء الدين نيز استنباط كرد . او مىگويد : « اكنون من هر ساعتى خود را با اجزاى خود مىافشانم ، همچون درخت گل تا در هر جزو خود مىبينم كه غنچهء معرفت نو وآگاهى نو ، الله پديد مىآورد وبدان مقدار كه فعل الله با من بيش باشد ، پس بدان مقدار فاعل وصانع با من باشد ، چندانى بر شوم كه چگونگى را چون كف وخاشاك از روى هستى ونقصانات وناسزا را از روى جمال هستى دور كنم . آن را كمال قربت ورويت گويند . آنگاه روح وراحت آن جهانى ام تمام شود ، فى مقعد صدق عند مليك مقتدر . » ( 1 ) اى خدا اين وصل را هجران مكن سرخوشان عشق را نالان مكن باغ جان را سرخوش وسرسبز دار قصد اين بستان و اين مستان مكن ملاحظه مىشود كه اين احساس حركت ونو شدن كه در روح جلال الدين به وجود آمده است غير از تصور وتصديق حركت ونو شدن جهان هستى در فعاليتهاى مغزى امثال هراكليد وصدر المتالهين و امثال آن دو است كه مفهوم مجردى از حركت را با عينك فلسفى در مغز آنان منعكس نموده است ، يا حد اقل آثار قلمى آنان بيش از آن مفهوم مجرد را كه استدلالاتشان اثبات كرده است ، به ما نشان نمىدهد وقتى كه جلال الدين مىگويد : از عدمها سوى هستى هر زمان هست يارب كاروان در كاروان باز از هستى روان سوى عدم مىروند اين كاروانها دم بدم
--> ( 1 ) معارف ، سلطان بهاء الدين ( محمد بن حسين خطيبى بلخى ) ، ج 1 - ص 5 و 6 . .