محمد تقي جعفري
574
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
باشد ، بررسى مشروحى در مجلدات گذشته مخصوصاً در مباحث علت ومعلول از نظر جلال الدين نمودهايم . نكتهاى كه در اين مبحث مىخواهيم مطرح كنيم ، اين است كه براى لزوم سنخيت ميان علت ومعلول دو انگيزه در افكار بشرى وجود دارد : انگيزهء يكم - اين است كه شعور طبيعى آدمى وقتى كه رابطهء عليت را ميان دو چيز احساس مىكند ومىبيند كه : « اين از آن است و اين به وجود آورندهء آن است . » براى تخصيص وترجيح معلول مخصوصى براى علت خاص ، اين اصل را به كار مىبرد كه ميان اين دو شباهتى وجود دارد . گاهى كلمه شباهت را عوض كرده مىگويد با يكديگر هم جنس يا هم نوعاند . . . اگر به جاى اين مفاهيم ناصحيح به همان دريافت شدهء واقعى اكتفاء كرده وبگوييم : تخصيص وترجيحى ميان اين دو شىء وجود دارد كه موجب صدور يكى از ديگرى مىگردد ، تا حدودى به واقعيت نزديكتر گشتهايم . و اين همان مطلب است كه حتى ديويد هيوم هم بنا بنقل برتراند راسل انكار نمىكند ، او با اين كه حقيقتى را به عنوان رابطه ى ضرورت ميان علت ومعلول نمىبيند ، موضوع اختصاص اشيايى را براى اشياء ديگر ناديده نگرفته واعتراف به ناتوانى از درك آن مىنمايد . موقعى كه آن اختصاص وترجيح را مورد دقت قرار مىدهيم ، باز دست خود را از پيدا كردن يك پديده يا رابطهء عينى به نام اختصاص وترجيح كوتاه مىبينيم . انگيزه دوم - همان اصل عقلانى است كه مىگويد ذات نايافته از هستى بخش كى تواند كه شود هستى بخش خشك ابرى كه شود زآب تهى نايد از وى صفت آب دهى و همچنين ملاكى است كه در اصل « از واحد چيزى جز واحد صادر نمىشود وواحد از چيزى جز واحد صادر نمىگردد . » وجود دارد . اين انگيزه هم به نظر مىرسد كه به تجريد منطقى نزديكتر است تا يك انگيزه مستند به مشاهدهء واقعيات . زيرا چنان كه بارها اشاره كردهايم . آن چه كه در جهان