محمد تقي جعفري

569

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

خنده كردن آن كنيزك از ضعف شهوت خليفه وشهوت آن پهلوان وفهم كردن خليفه حال او را وپرسيدن ( ( 3947 ) ) زن چو ديد آن سستى او از شگفت آمد اندر قهقهه خنده اش گرفت ( ( 3948 ) ) يادش آمد مردى آن پهلوان كاو بكشت آن شير واندامش چنان ( ( 3949 ) ) غالب آمد خندهء زن شد دراز جهد مىكرد ونمىشد لب فراز ( ( 3950 ) ) سخت مىخنديد همچون بنگيان غالب آمد خنده بر سود وزيان ( ( 3951 ) ) هر چه انديشيد خنده مىفزود همچو بند سيل ناگاهان گشود ( ( 3952 ) ) گريه و خنده غم وشادى دل هر يكى را معدنى دان مستقل ( ( 3953 ) ) هر يكى را مخزن ومفتاح آن اى برادر در كف فتاح دان ( ( 3954 ) ) هيچ ساكت مىنشد آن خنده رو پس خليفه تيره گشت وتند خو ( ( 3955 ) ) زود شمشير چو آتش بركشيد گفت سرّ خنده را گو اى پليد ( ( 3956 ) ) در دلم زين خنده ظنى اوفتاد راستى گو عشوه نتوانيم داد ( ( 3957 ) ) ور خلاف راستى بفريبيم يا بهانهء چرب آرى تو بدم ( ( 3958 ) ) من بدانم در دل من روشنيست بايدت گفتن هر آنچه گفتنيست ( ( 3959 ) ) در دل شاهان تو ماهى دان سطبر گرچه گه گه شد ز غفلت زير ابر ( ( 3960 ) ) يك چراغى هست در دل وقت گشت وقت خشم وحرص اندر زير طشت ( ( 3961 ) ) آن فراست اين زمان يار من است گر نگويى آنچه حق گفتن است ( ( 3962 ) ) من بدين شمشير برّم گردنت سود مىندهد بهانه كردنت اين زمان بكشم تو را بىهيچ شك تيغ را كرد او حواله گفت نك ( ( 3963 ) ) ور بگويى راست آزادت كنم حق يزدان نكشمت شادت كنم ( ( 3964 ) ) هفت مصحف در زمان بر هم نهاد خورد سوگند وچنين تقرير داد