محمد تقي جعفري

566

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

( ( 3937 ) ) اين سخن پايان ندارد در كمال پيش هر محروم باشد اين خيال ( ( 3938 ) ) چون حقيقت پيش او فرج وگلوست كم بيان كن پيش او اسرار دوست اگر بخواهيم واقعيت را از چارچوبه « بايد به بينم » دريابيم ، خوبست كه نتيجهء ميلياردها كوشش وتلفات وفداكارىهاى بشرى را در راه واقع يا بى در اشباع غرايز طبيعى خود خلاصه كنيم . ديگر نبايد براى زنده سوختن چوردانو برونو ومحاكمه گاليله وتكفير هزاران دانشمند ومحروميتهاى مرگبار كاوشگران طبيعت ونو گرايان تاريخ ونكبت وبدبختى هزاران محققين پيشرو ناله ها كنيم و گريه ها راه بياندازيم ، زيرا منطقى كه اين قضيه را تجويز مىكند كه « نمىبينم پس وجود ندارد » رسما وصريحا تمام فعاليتها وفداكارىهاى مزبوره را محكوم مىكند ، زيرا محاكمه كنندگان وسوزندگان برونو مونادهاى او را نمىديدند واعضاى دادگاه گاليله حركت زمين را مشاهده نمىكردند و با چشمشان نمىديدند . به اضافهء اين كه اكنون كه براى اشباع غرايز حيوانى و براى خلاصه كردن جهان در آن چه كه ديده مىشود ، هر فردى موقعيتى را براى خود اتخاذ كرده است . بگذاريد واقع گرايان وكشف كنندگان اسرار طبيعت وپيشروان حقيقت جو به جهنم رانده شوند ، زيرا مردم خودشان مىبينند وغرايز حيوانى خود را هم در اشكال مختلف اشباع مىكنند ، ديگر احتياجى به مزاحمت خرمگسها ندارند آيا كسى را خائنتر از آن شخص سراغ داريد كه مىگويد : مسائل عالى فيزيكى ورياضى را كه من نمىبينم پس وجود ندارند ومتصديانش احمقهايى بيش نيستند گمان نمىرود عاقلى پيدا شود كه چنين ادعاهاى ضد بشرى را از نظر علمى ابراز كند آن چه كه لازم است مورد دقت قرار بگيرد ، كارى است كه مكتب افراطى حسيون انجام مىدهند .