محمد تقي جعفري
564
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
« ولا أَنَا عابِدٌ ما عَبَدْتُّمْ . ولا أَنْتُمْ عابِدُونَ ما أَعْبُدُ . لَكُمْ دِينُكُمْ ولِيَ دِينِ 109 : 4 - 6 » ( 1 ) ( و نه من پرستندهء چيزى هستم كه شما آن را مىپرستيد و نه شما پرستندهء معبودى هستيد كه من آن را مىپرستم ، دين شما از آن خودتان ودين من از آن من ) . ( ( 3929 ) ) هم در اين عالم بدان كه مأمنى است از منافق كم شنو كه گفت نيست ( ( 3930 ) ) حجتش اين است گويد هر دمى گر بدى چيزى دگر من ديدمى اين هم نوعى از جهان بينى است كه مىگويد : « جون نمىبينم پس نيست » نمىبينم پس نيست ، نمىشنوم پس نيست ، نمىچشم پس نيست ، استشمام نمىكنم پس نيست ، دستگاه هايى كه براى ديدن ساختهام نمىبيند ، پس نيست اين هم يك منطق كه از شدت عشق وعلاقه به واقع گرايى ، مانند عشاق دل باخته كه معشوق را جزئى از ذات خود قرار مىدهند وواقعيت را براى خود مىسازند ، آن هم چه ذاتى ذاتى كه از آغاز تماس انسان با جهان عينى مانند خود كهكشانها به انبساط وگسترش مىرود ، وپديدهء هوش بسيط و ناچيز به انواعى از هوشها ، وتعقل محدود به انواعى از تعقل وزيبا شناسى معين به اقسامى از زيبا شناسىها گسترش مىيابد . جاى تاسف همين است كه وقتى به قانون تحول و تكامل مىرسند ، انسان را جاندارى رو به تحول و تكامل معرفى مىكنند ، معناى اين معرفى اينست كه انسان در هر دورهء پيشين از بستر تاريخ محدودتر وناقصتر از دورهء بعدى تاريخ است ، نتيجه ى اين جريان تكاملى اعتقاد به اينست كه هيچ انسان در هيچ دوره حد اقل در دوران كنونى نمىتواند اين ادعاى بزرگ را راه بياندازد كه انسان آن اندازه وسائل دريافت واقعيات را در دست دارد كه ادعا كند ، همهء جهان وهمهء آن چه كه هست مىتواند
--> ( 1 ) سوره الكافرون ، آيهء 5 و 6 و 7 .