محمد تقي جعفري
553
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
( ( 3865 ) ) مركب عشقش دريده صد لگام نعره مىزد لاابالى بالحمام ( ( 3866 ) ) ايش ابالى بالخليفه فى الهوى فاستوى عندى وجودى والتوى ( ( 3867 ) ) اين چنين سوزان و گرم آخر مكار مشورت كن با يكى دانسته كار ( ( 3868 ) ) مشورت كو عقل كو سيلاب آز در خرابى كرد ناخنها دراز ( ( 3869 ) ) بين ايدى سد وسوى خلف سد پيش و پس كى بيند آن مفتون خد ( ( 3870 ) ) آمده در قصد جان سيل سياه تا كه روبه افكند شيرى به چاه ( ( 3871 ) ) از چهى بنمود معدومى خيال در چَه اندازد اسود كالجبال ( ( 3872 ) ) هيچ كس را با زنان محرم مدار كه مثال اين دو پنبه است وشرار ( ( 3873 ) ) آتشى بايد بشسته زآب حق همچو يوسف معتصم اندر رهق ( ( 3874 ) ) كز زليخاى لطيف سرو قد همچو شيران خويشتن را وا كشد نفس خود را كى توان كردن زبون جز به امداد عقول ذو فنون جانب اتمام قصه باز ران كاين سخن پايان ندارد پهلوان ( ( 3875 ) ) باز گشت از موصل ومىشد به راه تا فرود آمد به بيشه ومرجگاه ( ( 3876 ) ) آتش عشقش فروزان آنچنان كه ندانست او زمين از آسمان ( ( 3877 ) ) قصد آن مه كرد اندر خيمه او عقل كو و از خليفه خوف كو ( ( 3878 ) ) چون زند شهوت در اين وادى شرار عقل را سوزد در آن شعله چو خار ( ( 3879 ) ) صد خليفه گشته كمتر از مگس پيش چشم آتشينش آن نفس 0 0 0 0 0 0 0 0 0 0 ( ( 3882 ) ) بر جهيد او . . . برهنه سوى صف ذو الفقار همچو آتش او به كف ( ( 3883 ) ) ديد شير نر سيه از نيستان برزده بر قلب لشكر ناگهان ( ( 3884 ) ) تازيان چون ديو در جوش آمده صد طويله وخيمه را بر هم زده ( ( 3885 ) ) شير نر گنبد همىكرد از لغز در هوا چون موج دريا بيست گز