محمد تقي جعفري
506
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
( ( 3608 ) ) هست يك نامش ولى الدولتين وان دگر نامش امام القبلتين ( ( 3609 ) ) خلوت وچله بر او لازم نماند هيچ عزمى مر ورا عازم نماند ( ( 3610 ) ) قرص خورشيد است خلوت خانه اش كى حجاب آرد شب بىگانه اش ( ( 3611 ) ) علت وپرهيز شد بحران نماند كفر او ايمان شد وكفران نماند ( ( 3612 ) ) چون الف از استقامت شد به پيش او ندارد هيچ از اوصاف خويش ( ( 3613 ) ) گشت فرد از كسوت خوهاى خويش شد برهنه جان به جان افزاى خويش ( ( 3614 ) ) چون برهنه رفت پيش شاه فرد شاهش از اوصاف قدسى جامه كرد ( ( 3615 ) ) خلعتى پوشيد از اوصاف شاه برپريد از چاه بر ايوان جاه ( ( 3616 ) ) اين چنين باشد چو دردى صاف گشت از بن طشت آمد او بالاى طشت ( ( 3617 ) ) در بن طشت ار چه بود او دردناك شومى آميزش اجزاى خاك ( ( 3618 ) ) يار ناخوش پرّ وبالش بسته بود ور نه او در اصل بس برجسته بود ( ( 3619 ) ) چون عتاب اهبطوا انگيختند همچو هارونش نگون آويختند ( ( 3620 ) ) بود هاروت از ملايك بىگمان از عتابى شد معلق همچنان ( ( 3621 ) ) سرنگون زان شد كه از سر دور ماند خويش را سر كرد و تنها پيش راند ( ( 3622 ) ) آن سبد خود را چو پر از آب ديد كرد استغفار و از دريا بريد ( ( 3623 ) ) در جگر چون قطرهء آبش نماند بحر رحمت كرد واو را باز خواند ( ( 3624 ) ) رحمت بىعلتى بىخدمتى آيد از دريا مبارك ساعتى ( ( 3625 ) ) الله الله گرد دريا باز گرد گر چه باشند اهل دريا روى زرد ( ( 3626 ) ) تا كه آيد لطف وبخشايش گرى سرخ گردد روى زرد از گوهرى ( ( 3627 ) ) زردى رو بهترين رنگهاست زان كه اندر انتظار آن لقاست ( ( 3628 ) ) ليك سرخى بر رخى كان لامع است بهر آن آمد كه جانش قانع است ( ( 3629 ) ) كه طمع لاغر كند زرد وذليل نى ز درد وعلت آيد او عليل ( ( 3630 ) ) چون ببيند روى زرد بىسقم خيره گردد عقل جالينوس هم ( ( 3631 ) ) چون طمع بستى تو در انوار هو مصطفى گويد كه ذلت نفسه