محمد تقي جعفري
481
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
( ( 3491 ) ) گر نبندى دستش او دست تو بست ور تو پايش نشكنى پايت شكست ( ( 3492 ) ) تو عدو را مىدهى ونى شكر بهر چه ؟ گو زهر نوش و خاك خور ( ( 3493 ) ) زد ز غيرت بر سبو سنگ وشكست او سبو انداخت از زاهد بجست ( ( 3486 ) ) در چنين راه بيابان مخوف اى قلاووز خرد با صد كسوف ( ( 3487 ) ) خاك در چشم قلاووزان زنى كاروان را گم ره وهالك كنى اى انسان بىنوا ، در راه مخوف زندگى ، خود ماه روشنگر عقل به صدها كسوف مبتلا است ، تو ديگر خاك بر چشم اين پيشتاز مزن وبگذار لنگ لنگان و با احتياط راه خود را برود ، چقدر تعبير عالى ومنطقى است كه جلال الدين در جلو گيرى از مخدرات عقل بيان مىكند . او مىگويد : شما اين مقدار هم نمىفهميد كه حواس وعقل آدمى در هر لحظه در مخاطرات واقع پوشى قرار گرفته و دم بدم بازيگرىهاى گوناگونى به سراغ حواس وعقل مىآيند و خاك بر ديدگان آنها مىباشند ؟ مگر ده ها بار نگفتم و با تجربه هاى دايمى درنيافتى كه عقول جزئى با مشتى كميت بازى وكيفيت تراشى به سراغ فهم حقايق وبهره بردارى از واقعيات مىرود و آنها را مشوش و در هم و بر هم مىكند و بر مىگردد و در صدر دماغت مىنشيند وادعاها به راه مىاندازد ؟ اين عقل بىنوا كه كارش تنها خواندن خطوط هستى است ، اغلب در همين كار اختصاصىاش هم به اشتباه مىافتد ومىگويد : حتما و به طور بديهى هيولايى وجود دارد ، عقل ديگرى هم برخاسته ومىگويد : حتما و به طور بديهى هيولايى وجود ندارد .