محمد تقي جعفري

473

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

بزنى ، سر نمىشكند و اگر آب را بر پهلوى كسى بزنى تأثيرى ندارد ، اما اگر آب و خاك را با هم مخلوط كردى و به صورت كلوخ در آمد ، مىتواند سر را بشكند . وقتى كه هدف تو از اختلاط آب و گل بر آورده شد هر يك از اضداد ، راه خود را پيش مىگيرد و به اصلش مىپيوندد . حكمت بالغهء الهى از بهم پيوستن اضداد براى احتياج وجدايى بوده است . [ يا حكمت الهى از بهم پيوستن بدن و روح يكى از دو نتيجه را در بر دارد : يا احساس نياز به خداوند و يا لجاجت وعناد وكفر . ] پيوندهاى ديگرى ميان اضداد ديگر وجود دارد كه نه گوشى آنها را شنيده و نه چشمى آنها را ديده است . اگر گوش آدمى اسرار آن پيوندها را مىشنيد ، ديگر به گوش مادى بودن خود ادامه نمىداد و ديگر سخنى را نمىشنيد ، چنان كه اگر برف ويخ خورشيد را مىديد . اميدى بر ادامهء يخ وبرف بودن نداشت . همان برف ويخ آب مىشد ورگ وگرهى در آنها نمىماند و به ميعان اصلى خود باز مىگشت و موقعى كه باد لطيف به روى آن مىوزيد موجهاى حلقهاى بسيار ظريف وزيبا در روى آن به وجود مىآورد . وقتى يخ وبرف آب مىگردد درمان جان درخت مىشود و هر درختى از قدومش به سعادت خود مىرسد . يخى كه افسرده و به حال خود مانده است ، اعلام عدم تماس با جان درختان را داده است . اين يخ موجودى است كه نه انس مىگيرد و نه كسى با او مانوس مىشود وجز لئامت شديد نفس نصيبى از هستى ندارد . بلى يخ كاملًا ضايع نشده است ، زيرا مىتواند آب را خنكتر نموده وجگر را تازه كند ، اما ديگر مانند آب پيك سلطان سبزى وطراوت نمىباشد . اى اياز ، ستارهء هستى تو بقدرى در بلندى قرار گرفته است كه هر برجى شايستهء آن نيست كه ستارهء تو از آن عبور كند . هر وفايى در خور همت تو نيست و هر صفايى لايق صفاى تو نمىباشد .