محمد تقي جعفري

452

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

آسياب گردنده . تو مانند باد پنهانى و ما غبار آشكاريم . تو مانند خود بهار پنهان و ما آن باغ سرسبزيم كه نمودارى از بهاريم . تو مانند جان و ما اعضاى مادى آن هستيم كه قبض وبسط ما از قدرت تست . تو مانند عقلى و ما زبان گوياى تو . تو مثال شادى و ما خندهاى كه شادى را ظهور مىدهد . هر يكى از حركات ما خود شهادتى به وجود ووحدانيت تست . گردش اضطرارى آسياب شهادت گفتنى است بر جوى روان . اى انسان رهرو ، اين مثلها كه مىگويم ، براى نزديك كردن به فهم تست و الا 3218 ) ) اى برون از وهم وقال وقيل من خاك بر فرق من وتمثيل من ما آن بندگان ناچيزيم كه صبر وشكيبايى نداشته ، هر لحظه در مقام توصيف و اظهار گرايش حرفهاى مناسب به خود مىگويد وجان خود را فرش زير پايت مىكند مانند آن چوپان كه مىگفت : تو كجايى تا شوم من چاكرت چارقت دوزم كنم شانه سرت دستكت بوسم بمالم پايكت وقت خواب آيد بروبم جايكت تا شپش جويم من از پيراهنت چارقت دوزم ببوسم دامنت محبت او به خداى بىنظير بود ، اما توانايى بيش از آن تسبيح را نداشت ، عشق آن چوپان به آسمان بالا رفته وموجوديت مادى چوپان مانند سگ پاسبان درگاه عشق او شده بود . وقتى كه درياى عشق الهى موج زد ، آن موج رهسپار چوپان گشت و تو از آن عشق بهرهاى جز شنيدن بر نداشتى .