محمد تقي جعفري
436
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
قطرهاى كز جويبارى مىرود از پى انجام كارى مىرود ونيز او كه مىداند جهان هستى با تمام اجزا وروابطش وانسانها با تمام فعاليتها وشئونشان تحت نظارت الهى به قلمرو ملكوتى رهسپار شدهاند . واو كه به خوبى مىداند وبما هم تعليم مىدهد كه مُردم از حيوانى وآدم شدم پس چه ترسم كى ز مردن كم شدم حملهء ديگر بميرم از بشر تا برآرم از ملايك بال و پر از ملك هم بايدم جستن ز جو كل شيء هالك الا وجهه بار ديگر از ملك پرّان شوم آن چه آن در وهم نايد آن شوم و در امتداد اين سير تكاملى تمام ذرات انديشه وتخيل وتجسم مورد محاسبه قرار مىگيرد ، آيا چنين سير رياضى - منطقى مىتواند اشغال مغز را در بازى با پر اهميتترين مسائل الهى تجويز كند ؟ مگر اين كه جلال الدين بگويد : اين گونه مسائل فقط براى ورزش فكرى است . بسيار خوب ، پس از همهء اين حرفها ، آيا نبايد اين مسئله چهرهء خود را براى انسان بنماياند كه در اين زندگانى چه مىكند ؟ آيا او مىتواند كارى را به خود مستند بدارد ، يا اين كه او آلتى است كه هر چه استاد ازل گفت همان مىگويد . » ؟ اين بلا تكليفى همان پوچ گرايى كشنده ايست كه جلال الدين براى مرتفع ساختن آن ساليان عمرش را مستهلك ساخته ومثنوى نوشته است . به نظر مىرسد كه قضا وقدر الهى نمىگويد : كه براى آن گيج وكلافه باشيد وبسر وكلهء هم بزنيد وفرهنگ حيات بخش خود را تباه بسازيد بلكه قضا وقدر مىگويد : وجدان را كه قطب نماى كشتى وجود شما است وواقعيت اختيار را نشان مىدهد ، مختلش نسازيد ، شما با اختيار خود از عالم خاكى برخيزيد وضمنا هم بدانيد كه تمام كارها و مقدمات ونتايج آنها در قلمرو سلطه ونظارت من نقش مىبندد . بلى ، اين كه جلال الدين مىگويد : چون حقيقت اين مسئله فوق العاده با اهميت