محمد تقي جعفري
433
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
( ( 3229 ) ) كه مهان ما بدانند اين جواب گر چه از ما شد نهان وجه صواب ( ( 3230 ) ) پوز بند وسوسه عشق است وبس ور نه كى وسواس را بسته است كس ( ( 3231 ) ) عاشقى شو شاهد خوبى بجو صيد مرغابى همىكن جو به جو ( ( 3232 ) ) كى برى زان آب آبت را برد كى كنى زان فهم فهمت را خورد ( ( 3233 ) ) غير اين معقولها معقولها يا بى اندر عشق با فرّ وبها ( ( 3234 ) ) غير اين عقل تو حق را عقلهاست كه بدان تدبير اسباب شماست ( ( 3235 ) ) تا بدين عقل آورى ارزاق را زان دگر مفرش كنى اطباق را ( ( 3236 ) ) عشر امثالت دهد تا هفتصد چون به بازى عقل در عشق صمد ( ( 3237 ) ) آن زنان چون عقلها دربافتند بر رواق عشق يوسف تاختند ( ( 3238 ) ) عقلشان يك دم ستد ساقى عمر سير گشتند از خرد باقى عمر ( ( 3239 ) ) اصل صد يوسف جمال ذو الجلال اى كم از زن شو فداى آن جمال ( ( 3240 ) ) عشق برّد بحث را اى جان وبس كم ز گفت وگو شود فرياد رس ( ( 3241 ) ) حيرتى آيد ز عشق آن نطق را زهره نبود كه كند او ماجرا ( ( 3242 ) ) كاو بترسد گر جوابى وا دهد گوهرى از لنج او بيرون فتد ( ( 3243 ) ) لب ببندد سخت او از خير وشر تا مبادا كز دهان افتد گهر ( ( 3244 ) ) همچنان كه گفت آن يار رسول چون نبى برخواندى بر ما فضول ( ( 3245 ) ) آن رسول مجتبى وقت نثار خواستى از ما حضور وصد وقار ( ( 3246 ) ) آن چنان كه بر سرت مرغى بود كز فواتش جان تو لرزان شود ( ( 3247 ) ) پس نيارى هيچ جنبيدن ز جا تا نگيرد مرغ خوب تو هوا ( ( 3248 ) ) پس نيارى زد ببندى سرفه را تا نيايد ناگهان پرّد هما ( ( 3249 ) ) ور كست شيرين بگويد يا ترش بر لب انگشتى نهى يعنى خمش ( ( 3250 ) ) حيرت آن مرغ است خاموشت كند برنهد سر پوش و پر جوشت كند