محمد تقي جعفري
429
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
تفسير ابيات درويشى گستاخ درهرى هر وقت كه غلامان شخص بزرگى را مىديد كه جامه هاى اطلس پوشيده وكمر زرين بر ميان بستهاند ، رو به آسمان كرد وگفت : اى خدا ، بنده پرورى را از اين خواجهء احسانگر نمىآموزى خداوندا ، از اين خواجه ورئيس شهر ما رسم و راه بنده پرورى را بياموز . اين درويش مردى نيازمند وبرهنهاى بود كه از سرماى هوا در زمستان مىلرزيد . او كه از جان خود سير شده بود ، از روى گستاخى با خدا بناى شوخى را گذاشت . اعتماد درويش بر هزاران جود وبخشش الهى بود كه به اهل معرفت كه ندماى الهى هستند ، مىبخشد . زينهار ، اگر نديم وهم صحبت شاه گستاخى كند ، تو گستاخى مكن ، زيرا تو شايستهء آن نيستى . تو به آن كمرهاى طلايى منگر كه عاريت چند روزه ايست ، بلكه به آن ميان بنگر كه جزء هستى تست ، اگر بندگان به يكديگر تاج مىبخشند ، خداوند خود سر را ارزانى مىدارد . درويش بىنوا به حالت حسرت بار خود ادامه مىداد ، ( ( 3174 ) ) تا يكى روزى كه شاه آن خواجه را متهم كرد وببستش دست و پا وغلامان خواجه را هم به باد كتك وشكنجه گرفت كه زود باشيد وخزانه ى خواجه را به من نشان بدهيد ، زود باشيد واسرار خواجه را با من در ميان بگذاريد وگر نه دست وزبانتان را خواهم بريد . پادشاه مدت يك ماه شب و روز غلامان را عذاب وشكنجه داد وپاره پاره شان مىكرد ، ولى حتى يكى از آن غلامان هم به جهت اهتمام به شان سرور خود ، راز خواجه را آشكار نساخت . درويش در خواب ديد كه هاتفى به او مىگويد : اى درويش گستاخ - « بنده بودن هم بياموز وبيا « اى تبهكارى كه پوستين يوسف صفتان را پاره مىكنى ،