محمد تقي جعفري
332
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
با ديگرى الفت وسازگارى ندارند ، ديدگان ما را خيره بسازد . تفسير ابيات آن روبهك نابكار بالاخره خر بىنوا را به نزد شير برد و به پنجهء مرگبار شير درنده سپرد ونادانيش او را لقمهاى چند براى شير نمود . شير پس از خوردن گوشت خر تشنه شد و به طرف چشمهاى رفت ، تا آبى بخورد ، روباه فرصت را غنيمت شمرده ، دل وجگر خر را در آورد وخورد . شير وقتى كه برگشت ، به روباه گفت : كو دل وجگر خر ؟ هيچ جانورى بدون دل وجگر وجود ندارد . روباه در پاسخ شير گفت : سرور عزيزم ، اگر اين خر دل يا جگرى داشت ، پس از ديدن قيافهء هولناك مرگ بار ديگر به اينجا نمىآمد و خود را به پنجه هاى مرگزاى تو نمىسپرد . او قيامت را ديد وسقوط از كوه را با چشمش مشاهده كرد ، با اين حال بار ديگر فريب علف خورد وجان در راهش داد . دلى كه نور ندارد ، دل نيست وموجودى كه روح ندارد چيزى جز گل نيست . آن شيشهاى كه نور جان ندارد ، بولى است در شيشه ، نه قنديل درخشان . عدل ولطف الهى نور مصباح فروزان وساخته شده هاى مردم شيشهء سفالين است . تعدد وتنوع در شيشه ها وظروف است ، شعله ها وانوار تكثرى ندارند . موقعى كه نور شش قنديل بهم در آميزد ، شمارش وتعدد در انوار آن شش قنديل امكان پذير نيست . منكر حق وحقيقت به شيشه و ظرف مىنگرد ومشرك مىشود ، در حالى كه شخص با ايمان نورى مىبيند ووحدت آن را در مىيابد ، لذا ( ( 2884 ) ) چون نظر بر روح افتد مرد را پس يكى بيند خليل ومصطفى جويبار حقيقى آن است كه آب داشته باشد ، آدم موقعى شايسته ى آدميت است كه داراى جان وروان بوده باشد . ( ( 2886 ) ) اين نه مردانند اينها صورتند مردهء نانند وكشتهء شهوتند