محمد تقي جعفري

275

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

جمله معشوق است وعاشق پرده اى زنده معشوق است وعاشق مرده اى ولى از نظر دقيقتر عاشق با به ثمر رسيدن عشقش ، مىخواهد شخصيتش به حد اعلاى آرمان خود برسد . اين يك خود خواهى در ظريفترين وعالىترين سطح است كه عشق ناميده شده و صورت حق به جانبى براى خود گرفته است . عشاق فراوانى وجود دارند كه وقتى از معشوق خود ضربهء توهين به شخصيت ديده‌اند ، به حمايت از شخصيت خود برخاسته وگفته‌اند : گر ماه شوى به آسمان كم نگرم ور سرو شوى به بوستان كم گذرم گر مايهء جان شوى به هيچت نخرم يادت نكنم ديگر ونامت نبرم اگر معشوق دلربايى به عاشق خود بگويد : من شخص ديگر را مورد عشق خود قرار داده‌ام و تو پستتر از آن هستى كه من ترا يكى از انسانها بشمارم ، چه رسد به اين كه عشق ترا پاسخ مثبت بگويم ، تو همان احمقى كه نيروى فعاليت مردى وتثبيت شخصيت در وجود من را دارا نيستى . آن روز ترا در فلان جلسه ديدم مردم به اندازهء سگ به تو ارزش قائل نبودند و تو با آن قيافه خوكى وجهش قورباغهاى وديدگان خفاشى كه دارى ، ترا براى پاك كردن مدفوع خدمت كارم كه مبتلا به اسهال است شايسته نمىدانيم . با اين پذيرايىهاى نابود كننده باز عاشق سراغ معشوقش را بگيرد ؟ بايستى نام پديدهء روانى چنين عاشقى را از ليست عشاق در آورده و در ليست بيمارهاى روانى جاى داد . خلاصه اگر هم عاشق توجهى نداشته باشد ، با اين حال عشق عبارتست از جريان شخصيت در مسير آرمانى كه براى خود به عنوان حياتىترين ايده آل تلقى نموده است .