محمد تقي جعفري

262

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

اشارهاى است به همين خلاقيت روانى آدمى كه مىتواند جهان هستى را از دريچه زيبايى ببيند يعنى اين جان آدمى است كه نيروى زيباى مطلق سازى را دارا بوده و در موضوعات جهان هستى به كار مىاندازد . شاطر عباس صبوحى مىگويد : به خود مناز ومخند اين قدر به گريهء من كه آب ديده‌ام افزود آبروى تو را بنا بر اين تحليل روانى ، جريان عشق مجازى چنين است كه اولا يك زيبايى و كمال محسوس در برون ذات براى عاشق مورد مشاهده وگرايش قرار مىگيرد ، سپس عاشق تدريجا مشغول به تشديد فعاليت زيبا يا بى و كمال خواهى مىشود كه در درون خويش دارد . و چون نمىتواند تشخيص بدهد كه با اولين مرحلهء تشديد وفعاليت زيبا يا بى از مرز تماشاگرى محض عبور كرده و به بازيگرى درونى كه به استهلاك نيروى او منتهى خواهد شد ، مشغول گشته است ، معتقد مىشود كه موضوعى كه در خارج از ذات او داراى زيبايى وجاذبيت مطلق وجود دارد ، مورد سوز وهيجان وعشق او قرار گرفته است . اين كه جاذبيت وعظمت مطلق معشوق ، ساخته شدهء فعاليتهاى درونى عاشق است ، در دو بيت ذيل جلال الدين نيز ديده مىشود : آوازهء جمالت از جان خود شنيديم چون باد و آب و آتش در عشق تو دويديم اندر جمال يوسف گر دستها بريدند دستى به جان ما بر بنگر چه ها بريديم ( 1 ) اما در عشق حقيقى ، از آن جهت كه موضوع مورد عشق موجود برين است كه جمال و كمال وعظمت وجاذبيت مطلق از آن او است ، لذا فعاليت روانى مزبور

--> ( 1 ) البته ممكن است مقصود جلال الدين از دو بيت فوق عشق حقيقى باشد ، و در اين فرض مضمون دو بيت قابل تحقيق بسيار مهمى است كه در همين مبحث اشاره خواهيم كرد . .