محمد تقي جعفري

246

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

روانى ميان عاشق ومعشوق بوده باشد . ثانيا - عدم اظهار ومستور داشتن آن از طرف معشوق منافاتى با كشش وجوشش درونى او ندارد ، نهايت امر اين است كه چون عاشق موقعيت فعال ومعشوق موقعيت پذيرش فعل دارد ، كه خود مستلزم پذيرش شخصيت عاشق است كه طبيعتا معشوق احساس تبعيت شخصيت مىنمايد ، لذا اظهار عشق از طرف معشوق يك اعتراف ضمنى به تفوق شخصيت عاشق به خويشتن مىباشد ، اگر چه عاشق مىگويد : جمله معشوق است وعاشق پرده اى زنده معشوق است وعاشق مرده اى ولى اين يك مردنى است كه در نظر عاشق به پايندگى خود در وجود معشوق منتهى مىگردد . اما در عشق حقيقى ، وقتى كه عاشق ما فوق هيجان وسكون بودن خدا را مىبيند وبىطرفى ظاهرى وسكوت جهان هستى را كه پله هايى براى وصول به آسمان معشوقش مىداند تحرك وشدت هيجانش معلول نهايت كمال وبىنيازى است كه در معشوق حقيقى مىبيند . واحساس مىكند كه معشوق او مانند ساير آرمانها نيست كه به مجرد ميل وارادهء انسان پائين بيايد و دست انسان را بفشارد . او چه احتياجى به هيجان وعشق عاشق دارد . آرى چو كمال حسن مطلق كه ز عشق بىنياز است دل بىقرار محمود به غمزهء اياز است ( 1 ) جوش وخروش عاشق با عدم مقابله به مثل معشوق ، موضوع عشق را در ابهام فرو مىبرد وعاشق از هر راه ووسيله كه در آن احتمال جلب معشوق مىدهد ، براى به ثمر رسانيدن عشق خود تقلا مىكند ، هر يك از شئون زندگيش را و تمام رويدادهاى هستى را تحت محاسبه قرار مىدهد ، به آن علت كه شايد از اين راه توفيقى در طريق عشق به دست بياورد آرى در دل دوست بهر حيله رهى بايد كرد

--> ( 1 ) ديوان فخر الدين عراقى . .