محمد تقي جعفري
211
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
( ( 2705 ) ) در حق او خورد نان وشهد و شير به ز چله وز سه روزهء صد فقير ( ( 2706 ) ) نور مىنوشد مگو نان مىخورد لاله مىكارد به صورت مىچرد ( ( 2707 ) ) چون شرارى كاو خورد روغن ز شمع نور افزايد ز خوردش بهر جمع ( ( 2708 ) ) نان خورى را گفت حق لا تسرفوا نور خوردن را نگفتست اكتفوا ( ( 2709 ) ) اين گلوى ابتلا بد وان گلو فارغ از اسراف و ايمن از غلو ( ( 2710 ) ) امر وفرمان بود نى حرص وطمع آن چنان جان حرص را نبود تبع ( ( 2711 ) ) گر بگويد كيميا مس را بده تو به من خود را طمع نبود فره آن گدايى كه به جد مىكرد او بود از آثار حكمتهاى هو ( ( 2712 ) ) گنجهاى خاك تا هفتم طبق عرضه كرده بود پيش شيخ حق ( ( 2713 ) ) شيخ گفتا خالقا ، من عاشقم ور بجويم غير تو بس فاسقم ( ( 2714 ) ) هشت جنت گر درآرم در نظر ور كنم خدمت من از خوف سفر ( ( 2715 ) ) مؤمنى باشم سلامت جوى من زان كه اين هر دو بود حظ بدن ( ( 2716 ) ) عاشقى كز عشق يزدان خورد قوت صد بدن پيشش نيرزد ترّه توت ( ( 2717 ) ) وين بدن كه دارد آن شيخ فطن چيز ديگر گوى وكم خوانش بدن ( ( 2718 ) ) عاشق عشق خدا وآنگاه مزد جبرئيل مؤتمن وآنگاه دزد ( ( 2719 ) ) عاشق آن ليلى كور وكبود ملك عالم پيش او يك ترّه بود ( ( 2720 ) ) نزد او يكسان شده بد خاك وزر زر چه باشد كه نبد جان را خطر ( ( 2721 ) ) شير وگرگ ودد از او واقف شده همچو خويشان گرد او جمع آمده ( ( 2722 ) ) كاين شدست از خوى حيوان پاك پاك پر ز عشق ولحم وشحمش زهرناك ( ( 2723 ) ) زهر دد باشد شكر ريز خرد عشق معروف است پيش نيك و بد ( ( 2725 ) ) ور خورد خود في المثل دام وددش زهر باشد لحم عاشق بكشدش ( ( 2726 ) ) هر چه جز عشق است شد مأكول عشق دو جهان يك دانه پيش نول عشق ( ( 2727 ) ) دانهاى مر مرغ را هرگز خورد كاهدان مر اسب را هرگز چرد ( ( 2728 ) ) بندگى كن تا شوى عاشق لعلّ بندگى كسب است آيد در عمل