محمد تقي جعفري
17
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
هستى . . . از جلال الدين ديده مىشود ، گاهى چنان تند است كه مطالعه كنندهء دقيق وبررسى كنندهء بىطرف را وادار مىكند كه بگويد : جلال الدين با تمام عظمت روحى وانديشهء تابناكى كه داشته نتوانسته است به آن آرامشى كه پيدا كنندهء نقطهء مركزى دايره حقيقت مىرسد ، دست بيابد ، اما در عين حال خود را با اختلاف ديدگاه ورصدگاه هايى كه در آن قرار مىگيرد ، آرامش مىدهد . لذا مىتوان گفت : جلال الدين آن قهرمان متفكر است كه حس جويندگى وديدن وجنب وجوش روحى را در درون انسان به بهترين وجه بيدار مىكند كه خود انسانها رهسپار كوى حقيقت وواقعيت شوند و اين خاصيت روانى در جلال الدين به خوبى آشكار است . سخنى چند با كسانى كه گمان كردهاند فرهنگ جلال الدين مستقل بوده وارتباطى با فرهنگ اسلامى ندارد 1 - مسلم است كه جلال الدين در همهء آثار قلمىاش ( مثنوى ، فيه ما فيه ، مكتوبات ، مجالس سبعه ، حتى ديوان شمس تبريزى كه گوياى هيجانات روحى او است ) دم از مبدء ومعاد و تكليف ونبوت پيامبر عظيم الشان اسلام و ساير پيامبران بزرگوار مىزند . اين وابستگى به دين اسلام ومعارف آن ، كه هم انديشه وهم احساسات او را به شدت به خود مشغول نموده است ، نمىتواند تصنع وساختگى و براى فريب دادن جامعه بوده باشد ، زيرا - يك روح هر اندازه هم قدرتمند بوده باشد ، نمىتواند معارف حياتى خود را كه تمام اعماق قلب ولابلاى انديشهء او را پر كرده است ، براى ظاهر سازيى با مردم ، دگرگون نموده و يك عمر با دو شخصيتى نابود كننده زندگى كند . اگر زبان جلال الدين با قلب وعقلش سازگار نبود ، نمىتوانست اين همه گامهاى مؤثر در ميدان حقايق بردارد . گروهى كه اين تصور را در بارهء جلال الدين كرده ومىگويند : او چيزى را كه به زبان مىآورد ، با آن چه كه در درون داشت مغاير بود ، در حقيقت در بارهء شخصيت