محمد تقي جعفري

168

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

غالب شدن مكر روباه بر استعصام وتعفف خر و كشيدن روبه خر را سوى شير به بيشه ( ( 2516 ) ) روبه اندر حيله پاى خود فشرد ريش خر بگرفت و پيش شير برد ( ( 2517 ) ) مطرب آن خانقه كو تا كه تفت دف زند كه خر برفت وخر برفت ( ( 2518 ) ) چون كه خرگوشى برد شيرى به چاه چون نيارد روبهى خر تا گياه ( ( 2519 ) ) گوش را بربند وافسونها مخور جز فسون آن ولىّ دادگر ( ( 2520 ) ) آن فسون خوشتر از حلواى او زان كه صد حلواست خاك پاى او ( ( 2521 ) ) خمّهاى خسروانى پر ز مى مايه برده از دم لبهاى وى ( ( 2522 ) ) عاشق مىباشد آن جان بعيد كاو مىلبهاى لعلش را نديد ( ( 2523 ) ) آب شيرين چون نبيند مرغ كور چون نگردد گرد چشمهء آب نور ( ( 2524 ) ) موسى جان سينه را سينا كند طوطيان كور را بينا كند ( ( 2525 ) ) خسرو شيرين جان مهمان شدست لاجرم در شهر قند ارزان شدست ( ( 2526 ) ) يوسفان غيب لشكر مىكشند تنگهاى قند مصرى مىرسند ( ( 2527 ) ) اشتران مصر را رو سوى ما بشنويد اى طوطيان بانگ درا ( ( 2528 ) ) شهر ما فردا پر از لشكر شود شكر ارزان است ارزانتر شود ( ( 2529 ) ) در شكر غلطيد اى حلواييان همچو طوطى كورى صفراييان ( ( 2530 ) ) نى شكر كوبيد كار اين است وبس جان برافشانيد يار اين است وبس ( ( 2531 ) ) يك ترش در شهر ما اكنون نماند چون كه شيرين خسروان را بر نشان ( ( 2532 ) ) نقل بر نقل است ومىبر مىهلا بر مناره رو بزن بانگ صلا ( ( 2533 ) ) سركهء نُه ساله شيرين مىشود سنگ مرمر لعل زرّين مىشود ( ( 2534 ) ) آفتاب اندر فلك دستك زنان ذره ها چون عاشقان بازى كنان ( ( 2535 ) ) چشمها مخمور شد از سبزه زار گل شكوفه مىكند بر شاخسار ( ( 2536 ) ) چشم دولت سحر مطلق مىكند روح شد منصور انا الحق مىزند