محمد تقي جعفري

156

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

در اين دنيا هيچ قيافهاى هولناكتر از قيافهء خود انسانى تباه شده براى انسان وجود ندارد ، بىنهايت زيبا را مىتوان با دگرگون كردن تا بىنهايت زشت تنزل داد . اين نكته هم احتياجى به تذكر ندارد كه مقصود از امكان خود آگاهى ، آگاهى به حقيقت خود ( يا روح يا من ، ) نيست ، بلكه مقصود دريافت يك حقيقت اساسى بدون احتياج به كيفيت وكميت وشكل و رنگ است كه براى شناسايى موضوعات عالم طبيعت مورد نياز قطعى است . مسلم است كه با مطالعهء اين جمله نخست در شگفتى فرو خواهيد رفت كه اين چه موضوع قابل شناسايى است كه هيچ گونه نمودى در ذهن شناسنده منعكس نمىكند ؟ اما با نظر به تحرك عقلانى انسانها از انگيزه هاى بىرنگ وشكل مسئلهء فوق هم روشن مىشود ، مثلًا از آغاز زندگى علمى ، انسانها همواره در صدد كشف قانون وسيستم جهان طبيعت بوده‌اند ، اين كه تمام اجزاء وشئون وجريانات طبيعت از قانون تبعيت مىكند ، به طور كلى وبىهيچ خصوصيت فلان قانون يا به همان سيستم در نهاد انسانها محرك اصلى آنان براى كشف رموز طبيعت بوده است . اين گونه دريافت را نبايد با دريافت هيچ وپوچ اشتباه كرد ، زيرا حذف اشكال والوان ونمودهاى مخصوص از يك حقيقت عالىتر ووالاتر ، با بقاى هستى آن ، دليل عظمتى است كه در وى نهفته است . مثلًا مواد وجانداران معين كه مادهء آب در آنها نفوذ كرده واشكال وموجوديتهاى معينى از آن ساخته است ، با حذف آن خصوصيات واشكال ، ذهن ما با خلا وپوچى رو برو نمىگردد ، بلكه به حقيقت بىشكل وبىخصوصيت آب مىرسد كه ما فوق همهء اشكال وخصوصيتهاى فوق مىباشد .