محمد تقي جعفري

124

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

ديدن خر سقايى اسبان با نواى تازى را بر آخور خاص وتمنا بردن آن دولت را در موعظه آن كه تمنا نبايد بردن الَّا مغفرت وعنايت كه اگر در صد گونه رنجى چون لذت مغفرت بود همه شيرين شود باقى هر دولتى كه آن را ناآزموده تمنا مىبرى با آن رنجى قرين است كه آن را نمىبينى . چنان كه از هر دامى دانه پيدا بود وفخ پنهان . تو درين يك دام ماندهاى تمنى مىبرى كه كاشكى با آن دانه ها رفتمى ، پندارى كه آن دانه ها بىدام است يك حكايت ياد دارم از پدر در نصيحت گفت روزى كاى پسر ( ( 2361 ) ) بود سقايى مر او را يك خرى گشته از محنت دو تا چون چنبرى ( ( 2362 ) ) پشتش از بار گران ده جاى ريش عاشق وجويان روز مرگ خويش ( ( 2363 ) ) جو كجا از كاه خشك او سير نى در عقب زخمى ز سيخ آهنى ( ( 2364 ) ) مير آخور ديد او را رحم كرد كاشناى صاحب خر بود و مرد ( ( 2365 ) ) پس سلامى كرد وپرسيدش ز حال كز چه اين خر شد دو تا همچون هلال ؟ ( ( 2366 ) ) گفت كز درويشى وتقصير من كه نمىيابد جو اين بسته دهن ( ( 2367 ) ) گفت بسپارش به من تو روز چند تا شود در آخور شه زورمند ( ( 2368 ) ) خر به دو بسپرد و از زحمت برست در ميان آخور سلطانش بست ( ( 2369 ) ) خر ز هر سو مركب تازى بديد با نوا وفربه وخوب وجديد ( ( 2370 ) ) زير پاشان رفته و آبى زده كه به وقت و جو به هنگام آمده ( ( 2371 ) ) خارش ومالش مر اسبان را بديد پوز بالا كرد كاى رب مجيد ( ( 2372 ) ) نى كه مخلوق توام گيرم خرم از چه زار و پشت ريش ولاغرم ( ( 2373 ) ) شب ز درد پشت و از جوع شكم آرزومندم به مردن دم به دم ( ( 2374 ) ) حال اين اسبان چنين خوش با نوا من چه مخصوصم به تعذيب وبلا ( ( 2375 ) ) ناگهان آوازهء پيكار شد تازيان را وقت زين و كار شد ( ( 2376 ) ) زخمهاى تير خوردند از عدو رفت پيكانها در ايشان سو به سو ( ( 2377 ) ) از غزا باز آمدند آن تازيان اندر آخور جمله افتاده ستان