محمد تقي جعفري
115
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
باز خواندن شاه زاده نصوح را از بهر دلاكى بعد از استحكام توبه وقبول توبه وبهانه كردن او ودفع گفتن ونرفتن ( ( 2317 ) ) بعد از آن آمد كسى كز مرحمت دختر سلطانِ ما مىخواندت ( ( 2318 ) ) دختر شاهت همىخواند بيا تا سرش شويى كنون اى پارسا ( ( 2319 ) ) جز تو دلاكى نمىخواهد دلش كه بمالد يا بشويد با گلش ( ( 2320 ) ) گفت رو رو دست من بىكار شد وين نصوح تو كنون بيمار شد ( ( 2321 ) ) رو كسى ديگر بجو اشتاب وتفت كه مرا والله دست از كار رفت ( ( 2322 ) ) با دل خود گفت كز حد رفت جرم من چشيدم تلخى مرگ وعدم ( ( 2324 ) ) توبهاى كردم حقيقت با خدا نشكنم تا جان شود از تن جدا ( ( 2325 ) ) بعد از اين محنت كرا بار دگر پا رود سوى خطر الا كه خر تفسير ابيات پس از اين حادثه كه نصوح ديگر به گرمابه نمىرفت ، دختر پادشاه كسى را به سوى نصوح فرستاد كه براى شستن سرش به گرمابه برود ، زيرا او شويندهاى جز او نمىخواهد . نصوح به آن فرستادهء دختر چنين گفت : كه برو ، من بيمار شدهام و كارى از دست من بر نمىآيد ، برو كس ديگرى را پيدا كن ، سوگند به خدا كه من ديگر توانايى كار ندارم . آنگاه در دل خود با خويشتن به گفت گو پرداخت كه گناه من بيش از حد است و آن ترس وهراسى كه در داستان گم شدن گوهر به جانم نشسته است از بين نخواهد رفت . من آن نصوحم كه يك بار مرده وتلخى مرگ ونيستى را چشيدهام من توبهء حقيقى به خدا نموده ومادامى كه جان در بدن دارم ، توبهام را نخواهم شكست . انسان آگاه پس از ديدن چنان مشقت وبدبختى خود را به خطر نمىاندازد ، مگر چنان سقوط كند كه مانند خر نفهم بوده باشد .