محمد تقي جعفري

33

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

( ( 3501 ) ) اول و آخر تويى ما در ميان هيچ وهيچى كه نيايد در بيان در همين ناله و نيايش كه سر داده بود افتاد وبىهوش گشت ، بار ديگر به هوش آمد كه « لَيْسَ لِلإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى » 53 : 39 سبطى مشغول نيايش با خدا بود كه ناگهان نعره وفريادى از اعماق دل قبطى بر آمد و به سبطى گفت : بشتاب و ايمان را بر من عرضه كن تا زنار كهنه كفر ببرم ودورش بياندازم هم اكنون در مىيابم كه آتشى در جان من شعله ور وفروزان گشته جانم را مىنوازد ، گويى شيطان را نوازش جانانه بدهند ، سپاس مر خدا را محبت و يارى تو كه از چون تويى تعجب نبود عاقبت دستم را گرفت و به سعادتم رهنمون شد . اى يار عزيزم صحبتها وهمنشينىهاى تو آن كيمياى كم نظيرى بود كه سراسر وجودم را ديگرگون ساخت . مقدم پاك تو اى مهمان حيات بخشم ، از خانهء دل كوتاه مباد . تو شاخه‌اى از نخل فردوس برين بودى كه دست به آن بردم ، مرا تا بهشت برين رهنمون گشت ، يارى ومحبت تو سيلى بود كه نخست تنم را در ربود و آن گاه تا لب درياى وجود وعنايت الهى كشانيد ، شگفتا من به بوى آب سراغ سيل گرفتم ناگهان دريايى ديدم كه پيرامونم را گرفته است . در آن هنگام سبطى رفت وكاسه‌اى مالامال از آب زلال به نزد قبطى آورد وعرضه بر لبانش كرد ، قبطى به او گفت : اى يار عزيزم برو ، ديگر من آن قبطى نيستم وهمهء آبها در مقابل ديده گانم ناچيز مىنمايد ، زيرا من شربتى از الله اشترى خورده‌ام و اين بادهء طهور تا روز محشر تشنگى را از من مرتفع ساخته است . آن خدايى كه در جويبارها وچشمه سارها آب روانه مىسازد ، هم اكنون چشمه زلالى در اندرونم به راه انداخته است ، اين جگر كالبد مادىام كه حرارت بر آن مستولى مىشد و از من آب مىخواست ، اينك با همت آن چشمه سار زلال ، آبها در مقابلش خوار وپست شده‌اند .