محمد تقي جعفري

21

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

( ( 3450 ) ) كى طفيل من شوى در اعتراف چون تو را كفريست هم چون كوه قاف ( ( 3451 ) ) كوه در سوراخ سوزن كى رود جز مگر آن كوه برگ كه شود ( ( 3452 ) ) كوه را كُه كن به استغفار خوش جام مغفوران بگير و خوش بكش ( ( 3453 ) ) تو بدين تزوير چون نوشى ز آن چون حرامش كرد حق بر كافران ( ( 3454 ) ) خالق تزوير تزوير تو را كى خرد اى مفترىّ مفترا ( ( 3455 ) ) آل موسى شو كه حيلت سود نيست حيله ات باد تهى پيمودنى است ( ( 3456 ) ) زهره دارد آب كز امر صمد گردد و با كافران آبى كند زهره دارد آب كز امر خدا بگذرد كفار را بخشد صفا ( ( 3457 ) ) يا تو پندارى كه تو نان مىخورى زهر مار وكاهش جان مىخورى ( ( 3458 ) ) نان كجا اصلاح آن جانى كند كاو دل از فرمان جان ده بركند ( ( 3459 ) ) يا تو پندارى كه حرف مثنوى چون بخوانى رايگانش بشنوى ( ( 3460 ) ) يا كلام حكمت و سير نهان اندر آيد سهل در گوش كهان ( ( 3461 ) ) اندر آيد ليك چون افسانه ها پوست بنمايد نه مغز و دانه ها ( ( 3462 ) ) در سر و در رو كشيدى چادرى رو نهان كرده ز حشمت دلبرى ( ( 3463 ) ) شاه نامه يا كليله پيش تو هم چنان باشد كه قرآن از عتو ( ( 3464 ) ) فرق آنكه باشد از حق ومجاز كه كند كحل عنايت چشم باز ( ( 3465 ) ) ور نه پشك ومشك پيش اخشمى هر دو يكسان است چون نبود شمى ( ( 3466 ) ) خويشتن مشغول كردن از ملال باشدش قصد از كلام ذو الجلال ( ( 3467 ) ) كاتش وسواس را وغصه را زان سخن بنشاند وسازد دوا ( ( 3468 ) ) بهر اين مقدار آتش شاندن آب پاك و بول يكسان شد به فن ( ( 3469 ) ) آتش وسواس را اين بول و آب هر دو بنشانند هم چون خمر وخواب ( ( 3470 ) ) ليك گردد وسوسهء كلى ز جان دل بيابد ره به سوى گلستان