محمد تقي جعفري

23

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

شعاعى از خورشيد عظمت خداوندى است . چون اين شعاع به لقاء الله توفيق يافته است ، درك مىكند كه ابديت شايستهء آن عظمت است ، او با عشق به ابديت خورشيد عظمت ، هستى خود را تفسير مىكند و مىگويد : بگذار اين هستى ثانوى برود : تنها - تو بمان اين آن كه جز تو پاك نيست دو - جلال الدين با مضامين گوناگون اين ارتباط متافيزيكى را با فوق انديشه قانونى نظرى ، در مثنوى و آثار ديگرش باز گو مىكند ، از آن جمله : « مولانا فرمود سخن من به دست من نيست و از اين رو مىرنجم ، زيرا مىخواهم دوستان را موعظه گويم سخن منقاد من نمىشود و از اين رو مىرنجم ، اما از آن رو كه سخن من بالاتر از منست و من محكوم ويم ، شاد مىشوم ، زيرا سخنى كه حق گويد هر جا كه رسد زنده كند و اثرهاى عظيم كند « و ما رميت إذ رميت و لكن الله رمى » ( 1 ) و در مثنوى شواهد فراوانى در اين مضمون مىتوان پيدا كرد از آن جمله مىگويد : تو از اين سو و از آن سو چون گدا اى كُه معنى چه مىجويى صدا گوشهء بىگوشهء دل شر رهيست تاب لا شرقى و لا غرب از مهيست هم از آن سو جو جواب اى مرتضى كاين سؤال آمد از آن سو مر تو را ملاحظه مىشود كه جلال الدين پاسخ سؤالهاى اساسى در بارهء عالم هستى را از ما وراى انديشه قانونى نظرى جستجو مىكند و ديگران را هم به چنين جستجو دستورمىدهد . مسلم است كه گروهى از سؤالات كه در مقابل افكار بشرى نمودار مىشود و به هيچ عقل و منطقى ناديده گرفتن آنها صحيح به نظر نمىآيد ، بپاسخ نهايى خود در ميان دائرهء معلومات مأخوذه از حواس و انديشه هاى رسمى نخواهد رسيد . جلال الدين مىگويد : اولًا با دقت بنگريد و به بيند اين سؤالات از كجا سرازير شده است ، پاسخش را هم از همان قلمرو دريابيد . چند سؤال اساسى در بارهء جهان

--> ( 1 ) فيه ما فيه ص 245 . .