محمد تقي جعفري
86
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
قصاص فرمودن داود عليه السلام خونى را بعد از اتمام حجت بر او ( ( 2485 ) ) بعد از آن گفتن بيا اى داد خواه داد خود بستان تو از اين رو سياه ( ( 2486 ) ) هم بدان تيغش بفرمود او قصاص كى كند مكرش ز علم حق خلاص ؟ ( ( 2487 ) ) حلم حق گر چه مواساها كند چون كه از حد بگذرد رسوا كند ( ( 2488 ) ) خون نخسبد در فتد در هر دلى ميل جست و جوى و كشف مشكلى ( ( 2489 ) ) اقتضاى داورىّ رب دين سر بر آرد از ضمير آن و اين ( ( 2490 ) ) كان فلان خواجه چه شد حالش چه گشت ؟ هم چنان كه جوشد از گلزار كشت ( ( 2491 ) ) جوشش خون باشد آن واجستها خارش دلها و بحث و ماجرا ( ( 2492 ) ) چون كه پيدا گشت سرّ كار او معجز داود شد فاش و دو تو ( ( 2493 ) ) خلق جمله سر برهنه آمدند سر به سجده بر زمينها مىزدند ( ( 2494 ) ) ما همه كوران اصلى بوده ايم و آنچه مىفرمودهاى نشنوده ام وز تو ما صد كون عجايب ديده ايم ليك معذوريم چون بىديده ايم ( ( 2495 ) ) سنگ با تو در سخن آمد شهير كز براى غز و طالوتم بگير ( ( 2496 ) ) تو به سه سنگ و فلاخن آمدى صد هزاران خصم را برهم زدى ( ( 2497 ) ) سنگهايت صد هزاران پاره شد هر يكى مر خصم را خونخواره شد ( ( 2498 ) ) آهن اندر دست تو چون موم شد چون زره سازى تو را معلوم شد ( ( 2499 ) ) كوه ها با تور سايل شد شكور با تو مىخوانند چون مقرى زبور ( ( 2500 ) ) صد هزاران چشم دل بگشاده شد از دم تو غيب را آماده شد ( ( 2501 ) ) و آن قوىتر از همه كان دائم است زندگى بخشى كه سرمد قائم است ( ( 2502 ) ) جان جمله معجزات اين است خود كه ببخشد مرده را جان ابد ( ( 2503 ) ) كشته شد ظالم جهانى زنده شد هر يكى از تو خدا را بنده شد