محمد تقي جعفري
60
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
زدهاند ، بىنوايانى هستند كه از دريا به كفهاى آن و از ميوه ها به پوست آنها قناعت ورزيدهاند ، معناى اين جمله آن نيست كه ما در جهان طبيعت نيستيم ، يا موجوديت ما بىنياز از مواد و روابط طبيعى است ، بلكه مىگوييم : براى انسانى كه مثلًا امكان ديدن و چشيدن طعم زيبايى وجود دارد ، دست ماليدن به برگ گلها و تماشاى عدد برگها و وزن آنها و خارهايى كه در پيرامون آنها روييده است و سپس خوردن يا خوراندن آنها به گاو و گوسفندش ، فوق العادهء كوته نظرى است كه اشتياق به زيبايى را در چيزى شبيه به هيچ خلاصه كرده است . چنان كه لفظ و جملات دعا و تفكر در حال نيايش و خزيدن به خلوت و بيدار شدن در دل شب تاريك . . . همه و همه در مقابل روح دعاى واقعى ، هيچ است ، همچنين نايل شدن به سود يا بر كنار كردن ضرر از خود ، در مقابل احساس استجابت خود دعا كه كشف از توجه و عنايت الهى در بارهء دعا كننده مىنمايد ، بسى ناچيز است . به همين جهت است كه مردم نادان و كامجو حتى از استجابت دعا هم جز لذت به دست آوردن مراد ، چيز ديگرى نصيبشان نمىگردد . روح دعا و احساس عنايت الهى بارقهاى است كه مىتواند سراسر زندگى انسانى را فروزان بسازد ، آن فروزندگى كه مزاياى مطلوب به وسيلهء دعا ، توانايى به دست آوردن آن را ندارد . تفسير ابيات حضرت داود با شنيدن هياهو و غلغله بيرون آمده مىپرسد ؟ چه وضعى است ؟ چه شده ؟ اين چه داد و فرياد است ؟ صاحب گاو كه مدعى بود ، پيش آمد و گفت : اى پيامبر خدا به دادم برس ، گاو من به خانهء اين مرد وارد شده و او هم بدون درنگ گاوم را كشته است ، از او بپرس كه گاو مرا چرا كشته است . داود رو به فقير كرده و فرمود . اى عزيز ، مال محترم اين مرد را چرا تلف كردى ؟ پراكنده گويى مكن و دليل كشتن گاو را بگو ، تا اين خصومت بر طرف شود .