محمد تقي جعفري

584

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

گفتن شيطان قريش را كه به جنگ احمد آييد كه من يارىها كنم و قبله خود را به يارى خوانم و وقت ملاقات صفين گريختن او همچو شيطان كز وساوس بر قريش دم دميد و گفت گرد آريد جيش تا كه بر احمد هزيمت افكنيم بيخ و بنياد از زمينش بر كنيم ( ( 4036 ) ) همچو شيطان در سپه شد صد يكم خواند افسون كاننى جار لكم چون سپه گرد آمدند از گفت او كرد با ايشان به حيلت گفتگو كه بيارم من قبيلهء خويش را تا كه در هيجا بود پشت شما مر شما را عون و يارىها كنم تا سپاه دشمنانتان بشكنم ( ( 4037 ) ) چون قريش از گفت او حاضر شدند هر دو لشكر در ملاقات آمدند ( ( 4038 ) ) ديد شيطان از ملايك اسپهى سوى صف مؤمنان اندر رهى ( ( 4039 ) ) آن جنوداً لم تروها صف زده گشت جان او ز بيم آتشكده ( ( 4040 ) ) پاى خود واپس كشيده مىگرفت كه همىبينم سپاهى بس شگفت ( ( 4041 ) ) اى اخاف الله ما لي منه عون اذهبوا انى ارى ما لا ترون ( ( 4042 ) ) گفت حارث اى سراقه شكل هين دى چرا تو مىنگفتى اين چنين ( ( 4043 ) ) گفت اين دم من همىبينم حرب گفت مىبينى جعاشيش عرب ( ( 4044 ) ) مىنبينى غير اين ليك اى تو ننگ آن زمان لاف بود اين وقت جنگ ( ( 4045 ) ) دى همىگفتى كه پايندان شدم كه بودتان فتح و نصرت دمبه دم ( ( 4046 ) ) دى زعيم الجيش بودى اى لعين وين زمان ناچيز و نامرد و مهين ( ( 4047 ) ) تا بخورديم آن دم تو و آمديم تو به تو رفتى و ما هيزم شديم ( ( 4048 ) ) چون كه حارث با سراقه گفت اين از عتابش خشمگين شد آن لعين ( ( 4049 ) ) دست خود خشمين ز دست او كشيد چون ز گفت اوش درد دل رسيد ( ( 4050 ) ) سينه اش را كوفت شيطان و گريخت خون آن بىچارگان زين مكر ريخت