محمد تقي جعفري

571

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

( ( 4014 ) ) تا ز سكسك وارهد خوش پى شود شيره را زندان كنى تا مىشود آن يكى مىزد يتيمى را به قهر قند بود آن ليك بنمودى چو زهر ديد مردى آن چنانش زار زار آمد و بگرفت زورش در كنار ( ( 4015 ) ) گفت چندان آن يتيمك را زدى چون نترسيدى ز قهر ايزدى ؟ ( ( 4016 ) ) گفت او را كى زدم اى جان دوست ؟ من بر آن ديوى زدم كاو اندروست ( ( 4017 ) ) مادر ار گويد تو را مرگ تو باد مرگ آن خو خواهد و مرگ فساد ( ( 4018 ) ) آن گروهى كز ادب بگريختند آب مردى و آب مردان ريختند ( ( 4019 ) ) عاذلانشان از وغا واراندند تا چنين حيز و مخنث ماندند ( ( 4020 ) ) لاف غرّهء ژاژخا را كم شنو با چنينها در صف هيجا مرو ( ( 4021 ) ) ز انكه زادوكم خبالا گفت حق كز رفيق سست بر گردان ورق ( ( 4022 ) ) كه گر ايشان با شما همره شوند غازيان بىمغز همچون كه شوند ( ( 4023 ) ) خويشتن را با شما هم كف كنند پس گريزند و دل صف بشكنند ( ( 4024 ) ) پس سپاهى اندكى بىاين نفر به كه با اهل نفاق آيد حشر ( ( 4025 ) ) هست بادام كم خوش بيخته به ز بسيار به تلخ آميخته ( ( 4026 ) ) تلخ و شيرين گر به صورت يك شىاند نقص ازان افتاد كه هم دل نيند ( ( 4027 ) ) گبر ترسان دل بود كاو از گمان مىزيد در شك ز حال آن جهان ( ( 4028 ) ) مىرود در ره نداند منزلى گام ترسان مىنهد اعمى دلى ( ( 4029 ) ) چون نداند ره مسافر چون رود ؟ با ترددها و دل پر خون رود ( ( 4030 ) ) هر كه گويد هاى اين سو راه نيست او كند از بيم آن جا وقف و ايست ( ( 4031 ) ) ور بداند ره دل باهوش او كى رود هر هاى و هو در گوش او ( ( 4032 ) ) پس مشو همراه اين اشتر دلان ز انكه وقت ضيق و بيمند آفلان ( ( 4033 ) ) پس گريزند و تو را تنها هلند گر چه اندر لاف سحر بابلند ( ( 4034 ) ) تو ز رعنايان مجو هين كار زار تو ز طاوسان مجو صيد و شكار ( ( 4035 ) ) طبع طاوس است و وسواست كند دم زند تا از مقامت بر كند