محمد تقي جعفري
554
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
روزگارى ديگر در منزلگه انسانى سر بردم ، اكنون اگر همين كالبد بشريت را از خود دور كنم و مرگ بشريت را با جان و دل بپذيرم ، بال و پر فرشتگان در روحم مىرويد و به فضاى ملكوتى به پروازم درمىآورد ، ديرى نخواهد پاييد كه از مقام والاى فرشتگان نيز گام فراتر نهاده راهى جهانى بس فراختر و با عظمتتر خواهم گشت ، در هيچ يك از موقعيتها و نقاطى كه موجودات در آن گام بر مىدارند ، ثبات و ابديت وجود ندارد ، زيرا كل شىء هالك الا وجهه ، در اين مرحله نيز گمان نرود كه به منزلگه نهايى دست يافتهام زيرا : ( ( 3905 ) ) بار ديگر از ملك پرّان شوم آن چه اندر وهم نايد آن شوم سپس مرحلهء فنا در آهنگ كلى هستى است كه با دست تواناى مشيّت الهى نواخته مىشود ، يا رو به آن نيستى مىبرم كه حوزهء الهى هستى است و مانند آهنگ دلنشين به ما مىگويد : انا إليه راجعون . تو يقيناً بدان كه مرگ همان است كه امتها به اتفاق نظر مىگويند كه مرگ عبارت از آن آب حيات است كه در ظلمات زندگى پنهان گشته است مانند شاخه هاى زيبا و ظريف نيلوفر همواره از كنار اين آب حيات سير كن و مانند مبتلا به استسقاء مشتاق و جويندهء مرگ باش ، بلى مستسقى مرگش در آب است و او همواره جوياى آب ، به دنبال آن مىرود و دائماً مىآشامد ، تا از بين برود ، خدا به حقيقت داناتر است . اى عاشق افسرده كه لباس ننگين نمد را بتن كردهاى از بيم جان از جانان دور گشتهاى . اى ننگ زنان ضعيف ، به لبهء تيغ عشق جانان بنگر كه صد هزاران جان كف زنان و پاى كوبان خود را به آن عرضه مىدارند . در گذرگاه حيات عاشقانه در آن هنگام كه جويبارى ببينى ، كوزه حياتت را در آن جوى فرو ريز ، زيرا جايگاه اصلى آب جويبار است نه كوزه ، زيرا در آن هنگام كه آب كوزه در جويبار