محمد تقي جعفري

532

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

لا ابالى گفتن عاشق ناصح و عاذل را از سر عشق ( ( 3830 ) ) گفت اى ناصح خمش كن چند پند پند كن ده ز انكه بس سخت است بند ( ( 3831 ) ) سختتر شد بند من از پند تو عشق را نشناخت دانشمند تو ( ( 3832 ) ) آن طرف كه عشق مىافزود درد بو حنيفه و شافعى درسى نكرد ( ( 3833 ) ) تو مكن تهديدم از كشتن كه من تشنهء زارم به خون خويشتن ( ( 3834 ) ) عاشقان را هر زمانى مردنى است مردن عشاق خود يك نوع نيست ( ( 3835 ) ) او دو صد جان دارد از جان هدى و ان دو صد را مىكند هر دم فدا ( ( 3836 ) ) هر يكى جان را ستانده ده بها از نبى خوان عشرة امثالها ( ( 3837 ) ) گر بريزد خون من آن دوست رو پاى كوبان جان افشانم بر او ( ( 3838 ) ) آزمودم مرگ من در زندگيست چون رهم زين زندگى پايندگيست ( ( 3839 ) ) اقتلوني اقتلوني يا ثقات ان فى قتلى حياتاً فى حيات ( ( 3840 ) ) يا منير الخد يا روح البقاء اجتذب روحى و جدلى باللقاء ( ( 3841 ) ) لى حبيب حبه يشوى الحشا لو يشا يمشى على عينى مشا ( ( 3842 ) ) پارسى گو گر چه تازى خوشتر است عشق را خود صد زيان ديگر است ( ( 3843 ) ) بوى آن دل بر چو پران مىشود اين زبانها جمله حيران مىشود ( ( 3844 ) ) بس كنم دل بر در آمد در خطاب گوش شو و اللَّه اعلم بالصواب ( ( 3845 ) ) چون كه عاشق توبه كرد اكنون بترس كاو چو عياران كند بر دار درس ( ( 3846 ) ) گر چه آن عاشق بخارا مىرود نى به درس و نى به استا مىرود ( ( 3847 ) ) عاشقان را شد مدرس حسن دوست دفتر و درس و سبقشان روى اوست ( ( 3848 ) ) خامشند و نعرهء تكرارشان مىرود تا عرش و تخت يارشان ( ( 3849 ) ) درسشان آشوب و چرخ و زلزله نى زيادات است و باب و سلسله ( ( 3850 ) ) سلسلهء اين قوم جعد مشكبار مسئله دور است ليكن دور يار ( ( 3851 ) ) مسئله كيس ار بپرسد كس تو را گو نگنجد گنج حق در كيسها