محمد تقي جعفري

506

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

گفتن روح القدس مريم را كه من رسول حقم به تو ، آشفته و پنهان از من مشو كه فرمان اين است ( ( 3767 ) ) چون كه مريم مضطرب شد يك زمان هم چنان كه بر زمين بر ماهيان ( ( 3768 ) ) بانگ بر وى زد نمودار كرم كه امين حضرتم از من مرم ( ( 3769 ) ) از سرافرازان عزّت سر مكش از چنين خوش محرمان خود در مكش ( ( 3770 ) ) اين همىگفت و ذبالهء نور پاك از لبش مىشد پياپى بر سماك ( ( 3771 ) ) از وجودم مىگريزى در عدم در عدم من شاهم و صاحب علم ( ( 3772 ) ) خود بنه و بنگاه من در نيستى است يك سوارهء نقش من پيشش ستى است ( ( 3773 ) ) مريما بنگر كه نقش مشكلم هم هلالم هم خيال اندر دلم ( ( 3774 ) ) چون خيالى در دلت آمد نشست هر كجا كه مىگريزى با تو هست ( ( 3775 ) ) جز خيال عارضى و باطلى كه بود چون صبح كاذب آفلى ( ( 3776 ) ) من چو صبح صادقم از نور ربّ كه نگردد گرد روزم هيچ شب ( ( 3777 ) ) هين مگو لا حول عمران زاده ام خود ز لا حول اين طرف افتاده ام ( ( 3778 ) ) مر مرا اصل و غذا لا حول بود نور لاحولى كه پيش از قول بود ( ( 3779 ) ) تو همىگيرى پناه از من به حق من نگاريدهء پناهم در سبق ( ( 3780 ) ) آن پناهم من كه مخلصهات بود تو اعوذ آرى و من خود آن اعوذ ( ( 3781 ) ) آفتى نبود بتر از ناشناخت تو بر يار و ندانى عشق باخت ( ( 3782 ) ) يار را اغيار پندارى همى شادئى را نام بنهادى غمى اين چنين لطفى كه دارد يار ما تو گريزانى ازو اى بىوفا ( ( 3783 ) ) اين چنين نخلى كه قد يار ماست چون كه ما دزديم نخلش دار ماست ( ( 3784 ) ) اين چنين مشكين كه زلف مير ماست چون كه بىعقليم آن زنجير ماست ( ( 3785 ) ) اين چنين لطفى چو نيلى مىرود چون كه فرعونيم چون خون مىشود