محمد تقي جعفري
499
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
نمودار گشت ، مريم آن پاك دامن ملك سيرت از خود بىخود شده در همان لحظه جهشى شگفت انگيز در خود احساس كرد و با خويشتن چنين گفت : به درياى لطف خدايم پناهنده مىشوم ، زيرا عادت ديرينهء آن پاك دامن چنين بود كه در كشاكشها رخت به قلمرو پشت پردهء طبيعت بر مىبست و جهان را ملكى متزلزل و گذران مىديد و قلعهء محكمى با كمال احتياط از پشت پرده عينى براى خود آماده كرده بود ، آن جايگاه بس منيع را براى فرا رسيدن پيك مرگ بر خود بر گزيده بود ، تا دشمنان راه زن تمايلات راهى به سوى او باز نكنند ، دختر عمران آن نازنين انسان الهى بهتر از پناهگاه حق و حقيقت جايى را سراغ نداشت ، لذا جايگاه اقامت خود را در آن قلعه تثبيت كرد . آن گاه كه غمزه ها و كرشمه هاى عقل سوز آن زيبا فرشته انسان نما را كه جگرها از مژگانش تير دوز مىگشت ، مشاهده كرد و نيز آن ملك مقرب را چونان فرمانده عظيم الشان ديد كه لشكريان در پيرامون او قطار كشيدهاند و آنان كه فرمانروايان اقليم عقول هستند ، در مقابلش هوش و خرد از دست دادهاند و نيز چنان ديد كه صد هزاران فرماندهان جبار ، مملوك ناچيزش بوده و صدها هزار بدر درخشان بر او رشك مىبرند چه قدرت و توانايى طبيعى مىتوانست مريم را در اين حال از خطا مصون بدارد ؟ آن جا كه : - ( ( 3715 ) ) زهره نى مر زهره را تا دم زند عقل كلش چون ببيند كم زند [ در ابيات پس از اين بيت تدريجا مضمون ديگرى را مطرح نموده و رابطه ابيات بعدى از ما قبل تقريبا بريده مىشود ، زيرا پس از اين هيجان روانى جلال الدين متوجه عظمت ذات پاك ربوبى گشته و مىخواهد ناتوانى ادراكات بشرى را از نزديك شدن بحريم مقام شامخ ربوبى متذكر شود ] . من همانند دودى هستم كه از آتشى سر بر مىكشد و دليل وجود آن آتش است اما مدلول دليل وجودى ما كه ذات پاك ربوبى است بالاتر از همه گونه تعبيراتى است كه ما در بارهء او روا مىداريم ، مگر براى آفتاب فروزان دليلى جز شعاع گستردهء آن ، مورد احتياج است ؟