محمد تقي جعفري
479
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
فرض بيش از خلاف تادب در موضوع عشق به خدا است ، زيرا تاپديده عشق تحقق دارد ، دويى ميان عاشق و معشوق محرز است ، در صورتى كه در موضوع فناى انسان در ذات الهى به هيچ وجه دويى نمىماند و ذات الهى چيزى را در خود فانى مىكند كه پيش از اعتلاى روح مرد الهى نبوده است ، به عبارت ديگر تغييرى در ذات الهى پديد مىآيد كه طرفين آن پيش از فنا و بعد از فناى روح مرد الهى در ذات بوده است و اين مسئله است كه نه تنها جلال الدين ، بلكه هيچ يك از فلاسفه و عرفا نمىتوانند در بارهء ذات الهى بپذيرند . تفسير ابيات گويندهاى مىگفت : انسانى كه راه خدا يا بى را سير كرده و بمقام عالى عرفان رسيده است وجود ندارد و اگر كسى را ديديد كه چنين شكلى به خود گرفته است ، بدانيد كه واقعيت او چنان نيست كه مىنمايد ، باز اين همان تصور باطل است كه از جهل به تعدد جهت ناشى شده است ، اگر اين تعدد جهت را درست در مىيافتند ، به چنين قضاوت باطل گرفتار نمىگشتند ، زيرا وقتى كه مىگوييم : مرد الهى وجود دارد ، يعنى هستى او بقاى ذات اوست و وقتى كه مىگوييم : مرد الهى نيست ، بدان جهت است كه اوصاف مرد الهى در وصف لا يزالى خداوندى نيست و فانى گشته است . براى توضيح اين مطلب چند مثال براى شما بيان مىكنم : شعلهء شمع فروزان را در مقابل خورشيد بنگريد . روشنايى آن شمع در مقابل آفتاب جهان تاب ، نيست و نابود ، ولى ذات شمع هستى خود را ادامه مىدهد و براى جريان هستى قابل محاسبه است ، اگر بخواهيم هستى ذات شمع در مقابل آفتاب را در يابيم ، اگر پنبهاى را به همان شمع نزديك كنيم ، شراره شمع آن را خواهد سوخت . اما از آن جهت كه در مقابل خورشيد روشنايى ندارد ، هستى او را آفتاب به