محمد تقي جعفري
438
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
تشبيه دنيا كه به ظاهر فراخ است و به معنى تنگ و تشبيه خواب را تموت كه خلاص از تنگى است ( ( 3545 ) ) همچو گرمابه كه تفسيده بود اندر آيى جانت بخسيده شود ( ( 3546 ) ) گر چه گرمابه عريض است و طويل ز ان تبش تنگ آيدت جان و كليل ( ( 3548 ) ) تا كه كفش تنگ پوشى اى غوىّ در بيابان فراخى مىروى ( ( 3549 ) ) آن فراخى بيابان تنگ گشت بر تو زندان آمد آن صحرا و دشت ( ( 3550 ) ) هر كه ديد او مر تو را از دور گفت كه در آن صحرا چو لاله بر شكفت ( ( 3551 ) ) او نداند كه تو همچون ظالمان از برون در گلشنى جان در فغان ( ( 3552 ) ) خواب تو آن كفش بيرون كردن است كه زمانى جانت آزاد از تن است ( ( 3553 ) ) اوليا را خواب ملك است اى فلان همچو آن اصحاب كهف اندر جهان ( ( 3554 ) ) خواب مىبينند و آن جا خواب نى در عدم درمىروند و باب نى ( ( 3555 ) ) خانهء تنگ و درون جان چنگلوك كرد ويران تا كند قصر ملوك ( ( 3556 ) ) چنگلوكم چون جنين اندر رحم نه مهه گشتم شد اين نقلان مهم ( ( 3557 ) ) گر نباشد درد زه بر مادرم من درين زندان ميان آذرم ( ( 3558 ) ) مادر طبعم ز درد مرگ خويش مىكند زه تا رهد برّه ز ميش ( ( 3559 ) ) تا چرد آن برّه در صحراى سبز هين رحم بگشا كه گشت اين برّه گبز ( ( 3560 ) ) درد زه گر رنج آبستن بود بر جنين خود بند بگسستن بود ( ( 3561 ) ) حامله گريان ز زه كاين المناص و آن جنين خندان كه پيش آمد خلاص ( ( 3562 ) ) هر چه زير چرخ هستند امهات از جهاد و از بهيمه وز نبات ( ( 3563 ) ) هر يكى از درد غيرى غافلند جز كسانى كه نبيه و كاملند ( ( 3564 ) ) آن چه كوسه داند از خانهء كسان بلمه از خانهء خودش كى داند آن