محمد تقي جعفري
433
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
وفات يافتن بلال رضى الله عنه با شادى ( ( 3517 ) ) چون بلال از ضعف شد همچون هلال رنگ مرگ افتاد بر روى بلال ( ( 3518 ) ) جفت او ديدش بگفتا وا حرب پس بلالش گفت نى نى وا طرب ( ( 3519 ) ) تا كنون اندر حرب بودم ز زيست تو چه دانى مرگ چه عيش است و چيست ( ( 3520 ) ) اين همىگفت و رخش در عين گفت نرگس و گلبرگ و لاله مىشكفت ( ( 3521 ) ) تاب رو و چشم پر انوار او مىگواهى داد بر گفتار او ( ( 3522 ) ) هر سيه دل مىسيه ديدى و را مردم ديده سياه آمد چرا ( ( 3523 ) ) مردم ناديده باشد رو سياه مردم ديده بود مرآت ماه ( ( 3524 ) ) خود كه بيند مردم ديده تو را در جهان جز مردم ديده فزا ( ( 3525 ) ) چون به غير مردم ديده اش نديد پس به غير او كه در رنگش رسيد ( ( 3526 ) ) پس جز او جمله مقلد آمدند در صفات مردم ديدهء بلند ( ( 3527 ) ) گفت جفتش الفراق اى خوش خصال گفت نى نى الوصال است الوصال ( ( 3528 ) ) گفت جفت امشب غريبى مىرود از تبار و خويش غائب مىشود ( ( 3529 ) ) گفت نى نى بلكه امشب جان من مىرسد خود از غريبى در وطن گفت اى جان و دلم وا حسرتاه گفت نى نى جان من يا دولتاه ( ( 3530 ) ) گفت آن رويت كجا بينيم ما گفت اندر حلقهء خاص خدا ( ( 3531 ) ) حلقهء خاصش به تو پيوسته است گر نظر بالا كنى نى سوى پست ( ( 3532 ) ) اندر آن حلقه ز ربّ العالمين نور مىتابد چو در حلقهء نگين ( ( 3533 ) ) گفت ويران گشت اين خانه دريغ گفت اندر مه نگر منگر به ميغ تفسير ابيات هنگامى كه بلال از ناتوانى تن مانند هلال گشت ، رنگى از مرگ به بلال افتاد ، همسرش ديد و گفت : وا حسرتا كه مبتلا شدم ، بلال در پاسخش گفت : چرا حسرت و اندوه مىخورى ، بلكه موقع شادى و طرب است ، اگر اى همسر عزيزم ،