محمد تقي جعفري
400
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
خود مانند ديگران از تماشاى دور نماى جهان پهناور مطلقى كه از شكافهاى ديوار مرگ بهمگان چشمك مىزند نگران و در شكنجه بوده است . ( آرى ، كدامين شير دل نيرومند است كه در مقابل چشمكهاى آن طرف ديوار به زانو ننشيند ؟ آن كدامين قوى دل است كه با تصور گسيختن تار و پود زندگى در ظاهر و احتمال ادامهء آن پس از عبور از دهليز مرگ ، بطپش دل گرفتار نگردد ؟ ) از آن طرف چاره جويى و راهنمايى در مقابل اين منظرهء هولناك منحصر به دو راه بوده است : 1 - تأمين عاقلانهاى كه تمامى مليون جهان بشرى با پيشوايان ما فوق الطبيعه ( انبياء ) انتخاب نمودهاند . 2 - نديده گرفتن آن منظره و در هنگام ياد آورى و تفكر در مرگ و پس از مرگ كه با نيشهاى مخصوص به خود مشاعر هر متفكرى را شكنجه مىدهد ، با امثال جملات مزبور تسليت دادن . اپيكور راه دوم را انتخاب مىكند و تأمين روز واپسين را ضرورى نمىداند . شيرينتر از توضيح واضحات اپيكور جمله يكى از فيلسوف مآبها است كه مىگويد : چرا در فهم حقيقت مرگ ، مغز خود را آزار مىدهيد ؟ من تمامى اسرار را با يك جمله مختصر مىكنم : زندگى اتصال روح است به بدن . مرگ انفصال روح است از بدن . گويى اين معنى هم منكرى داشت و اگر اين جمله مزاح آميز به داد معماى مرگ نمىرسيد ، تمامى اولاد آدم در فكر روز واپسين خود انتحار مىكردند در مقابل اين گونه دعاوى كافى است كه گفته شود : به هر حال خواه اولاد آدم اين موضوع را جدى تلقى كنند يا به شوخى بر گذار نمايند ، عبارت ذيل را بالزاك كه يكى از همين اولاد آدم و هم نوع اپيكوريان است ، مىنويسد : « كدام كتاب را در اقيانوس ادبيات شناور مىيابيد كه از حيث نبوغ بتواند