محمد تقي جعفري

389

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

آب و دانه در قفس گر يافته است آن ز باغ و عرصه‌اى دريافته است ( 1 ) كسانى كه بزندگى اين دنيا عشق و پرستش مىورزند ، روح ندارند ، بلكه خود طبيعى آنان است كه به شكل موشى در آمده ، كالبد بدنشان را لانه و اين دنياى فريبنده را براى خود وطن مىبيند . مرغ جانش موش شد سوراخ جو چون شنيد از گربگان او عرجوا ( بالا برويد و مرغها را از آشيانه شان بگيريد ) ز ان سبب جانش وطن ديد و قرار اندرين سوراخ دنيا موش وار هم در اين سوراخ بنايى گرفت در خور سوراخ دانايى گرفت پيشه هايى كه مر او را در مزيد اندرين سوراخ كار آيد گزيد راه براى پرواز مرغ جانش باز بود و مىتوانست بپرواز در آيد و جهانهايى را زير پا گذارد . اما : ز ان كه دل بر كند از بيرون شدن بسته شد راه رهيدن از بدن اگر اين انسانهاى عنكبوت منش طبيعت واقعى روح خود را دريافته بودند ، امكان نداشت كه از لعاب دهنهاى خود و دهانهاى ديگران خيمه هايى در اين صحراى بىآب و علف بنا كنند ، خود را گرفتار آن خيمه هاى سست بنيان نمايند . بسيار خوب . حالا كه موش جان طبيعىاش نمىخواهد جز لانهء بدن چيز ديگرى را ببيند و او مىخواهد همواره در آن لانه خوش باشد و بغلطد . آيا اين موش جان طبيعى را به حال خود خواهند گذاشت ؟ ابدا ، زيرا : - گربه كرده چنگ خود اندر قفس نام چنگش درد و سرسام و مغص ( مغص پيچش روده و اسهال ) حصبه و قولنج و ماليخوليا سكته و سل و جذام و ماشرا ( ماشرا ورمى كه مادهء آن خون است )

--> ( 1 ) دفتر سوم ص 201 بيت 13 تا 24 . .